تبليغاتX
خرمگس خرفت و غیره...
چه عیدی.......... چه کشکی..................... چه پشمیییییییییییییی............................؟!!!!!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت

سارای من

عزیز دلم. خسته م. دستامو بگیر. بریم روستا... گور بابای خوندن و نوشتن و فیلم دیدن... از پشت شیشه٬ زل بزنیم به دونه های ریز برف و قهوه بخوریم و سیگار بکشیم... سارای من.......... دلم تنهایی میخواد........... تنهایی و سارا و زندگی............ بهم تنهایی بده. آرامش بده... بهت چی بدم؟ عشق... نه... زندگی..نه..بغل..نه...تخیل..نه...کلمه...نه...یادت میدم به آدما و حماقت و غرورشون پوزخند بزنی..........یادت میدم یه دل سیر به زندگی بخندی........ نه........... شاشیدن به زندگی... به مرگ........... آره.......اینو بلدم...........بهتر از همه..... همین...

.عاشقتم سارا و میدونم چقده احمقونه واسه رابطه های چندش آورم با چند تا آدم!!! ( فقط آدم ) خودمو گول میزدم... که عاشقم.. عاشقم..........عاشق؟...عشق؟...نه.نه... خیالِ کاذبِ سراب آلودِ پوچ... عشق یه باره. یه دفعه ست... مگه نه؟... مگه نه؟... مگه نه؟.......... منم واسه اولین بار عاشق شدم.... اولین بار.. آخرین بار... همیشه..... همیشه..... عاشقم سارا... عاشق تو.......... عزیز دلم.............. دوستت دارم...........همه ی زندگیمی..... ببخش یه خورده خُلم..باشه؟... ..

یه مدت.. با تموم وجود رنج کشیدم...........رنج کشیدنو تجربه کردم............ مرتاض شدم سارا.......... خودمو واسه بغل گرمت آماده کردم................. بسه سارا............... تحمل آدما..رنج و نکبت.........بسه...................................... روز موعود نزدیکه............... تنهایی.............تنهایی.........سارا...............تنهایی و زندگی و آرامش................ سارا... هیشکی نمیتونه آرومم کنه.............. فقط تو................. فقط تو...........سارا............فقط تو...............بریم روستا................. سارا برات میجنگم....................برام بجنگ.................. عزیز دلم............... بغلم کن................ بغلم کن................. دستامو بگیر................ بریم روستا............... از آدما بدم میاددددددددددددددددددددددد....................... سارا.............. سگامون منتظرن.......... کلبه مون منتظره............ سارا.......... خسته م سارا..........  سارا........... عزیز دلم............. خسته م

 

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت

۸- دخترک که از کوچه میگذشت٬ زیر چشمی نگاهمان میکرد. همه را دریبل کردم. به سادگی٬ با لبخندی رونالدینیویی و حرکتی آکروباتیک٬ گُل زدم. فریاد بچه ها بلند شد: " ای وَل احمد رونالدو.. دَمت گرم " دخترک به انتهای کوچه رسید. حق الزحمه ی بچه ها رادادم. هر دریبل پانصد تومان و...بازی شروع شد. پشت دروازه نشستم. در رویای دخترک.... " آهای احمد خُله... پاشو توپو بیار. اگه شُل بزنی٬ رضا میشه توپ جم کن هاااا...آهای..بدوو " دویدم. دخترک پشت ستون مچاله شد. توپ زیر پایش ایستاد. میان چادر گُلگُلیش گیر کرد. توپ خیس شد. شیاری از گِل انحنایش را گرفت و پایین خزید. چشمان دخترک سرخ بود. گفت: " اون کثافتا به چه حقی بهتون میگن احمد خُله؟..." صدای دخترک میلرزید.

۹- الف) کفش لعنتی تنگ شده بود. پاشنه شو خوابوندم و زیرش یه عالمه کاغذ مچاله تپوندم که پاشنه ی پامو اذیت نکنه. ب) ماشین گشت پلیس ترمز کرد  "وایسا.. با تواَم پسر.."  بازرسی بدنی شدم. کاغذهای مچاله را بیرون کشیدند. چند صفحه از " تهوع سارتر" بود و "سرمایه ی مارکس" گفتند:  "جوجه مارکسیست بی ناموس"  گفتم :  "ببینید جناب سروان! سرمایه ی مارکس مجوز ارشاد داره"  کاغذهای مچاله٬ صاف شد. صفحه ی اول هم بینشان بود:  "مجوز ارشاد جمهوری اسلامی ایران.. به شماره ی..."  پوزخند زدم.  "بهتون که گفتم... مجوز داره..."  سروان با عصبانیت فریاد کشید:  "اسماءِ متبرکه رو توی کفشت گذاشتی که بگی روشنفکری؟ توهین به ارشاد.. توهین به جمهوری.. توهین....به این حرومزاده دستبند بزنین.."

۱۰-  پدر از مش قربان چند تا سیخ کباب خرید. مادر توی کبابها یه تار موی سفید دید و گفت: " اداره ی اماکن٬ باید مش قاسم رو بازنشسته کنه و نسل جوون رو که پشت در بسته ی بازار٬ بیکاره٬ وارد چرخه کنه..." گفتم: "مامان اسمیتِ اقتصاد دانِ خودم! اون وقت بجای دیدن یه تار ِموی سفید٬ یه عالمه تار ِموی سیاه خواهی دید و بالا خواهی آورد و..." چشمم به موهای سفید مادر افتاد. خدای من! مامان! شوخی شوخی پیر شدی!!! اصلن کی پیر شدی من نفهمیدم؟ موهات... پوستت... چقذه خوشگل٬ پیر شدنتو ازمون پنهون کردی... مامان! میذاری بغلت کنم؟.... پدر از توی دماغش تار ِموی سیاه و زمختی بیرون کشید و گفت: " زن! بیخودی به مردم بهتون نزن... مش قربون کچله... کچل..."

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت: امروز تصمیم گرفتم پسر خوبی باشم و پُستِِِ مودبانه ای بنویسم. حرفهای غیر بهداشتی٬ آنتی ناموسی٬ رکیک و "دست میکنه تو بینی... وَر میداره شیرینی" ممنوععععععع!!....یعنی میخوای لذتِ نوشتن ِ "شاشیدم به زندگی" را از خودت بگیری و چرت و پرت بنویسی و "کامنت بازی" کنی؟!!!...نه!...دمت گرم!... میدونستم... پاشو بریم رو چَمنایِ پشت دانشکده دراز بکشیم و سیگار دود کنیم و بشاشیم به زندگییییییییی.. آفرین پسر خوب! اَحمد کوچولویِ خودم.. پاشو!..

پ.ن: ویززززززززززززززز..............

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

۱- احمد رحیمی: واسه رفیق رفقا٬ نامه ی عاشقانه مینویسم.  مشخصات طرف: اسم٬ قد٬ رشته٬ رنگ مورد علاقه٬ نوع گنده گوزی: فلسفی٬ راوانشناسی٬ هنری و ... گفته میشه و شروع میکنم به نوشتن... با سوز و گداز و آه و عشق.... چند روزیه٬ مثِ خر تو گل گیر کردم... معشوق بهروز دامپزشکی میخونه... دامپزشکی...

۲-خرمگس شاعر: و در آغاز٬ زنها به ما مردها میگفتند:" سَروَرَم "... و بعد ها فرمودند: " مایه ی سُرورَم "... و اینک ما را با " سَر ِوَرَم کرده " به خانه ی مادرانمان گسیل میدارند...

۳- سهرابِ جیر جیر کها: گفت: " تا شقایق هست٬ زندگی باید کرد " شاعر این شعر٬ سهراب سپهری٬ چند سال پیش زندگی را بدرود گفت؟!!!... اینقذه نگو تا شقایق هست... میخوام بمیرم...

۴- گوگوش ِپروانه ها: یه زمانی از ته وجودمون میخوندیم: " ای دلبر من٬ الهی صد ساله شوی..." چند هفته بعد از همون زمان٬ فرمودیم: " برو گمشو... ایشالا همین فردا خبرت بیاد..." و فردا خبر مرگش نیامد که نیامد و دست در دست پسرکی بخت برگشته چون ما٬ نزول اجلال فرمودند...

۵- خرمگس بخت برگشته:... و زنان زندگیَم چیزی نبودند٬ جز دو سینه ی ورقلمبیده و یک دل سیر خیانت.

۶- شاملویِ زنبورها: گفت: " عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد..." مامانم برگشت خونه... رنگمون پرید... معشوقمو نهان کردم!!... خونه ی ما پستو نداره... توالت داریم... فرنگی نیس

۷- داریوش شب پَره ها: بچه ها! میدونین کدوم گربه ست که تو شکمش یه عالمه سگ هار زندگی میکنن و زخمش میزنن؟... آفرین بچه ها... اون ایرانه..." ایرانِ ماست "...

پ.ن: سمفونی مردگان (عباس معروفی) به عنوان یکی از صد رمان برجسته ی سال ۲۰۰۷ بریتانیا برگزیده شد...  دمت گرم باسی! سایه ت کم نشه... باش و بنویس...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

احمد رحیمی:عمویمان به شدت سنتی است و اینترنت را "اَشّدُ مِن الزنا" میداند. دختر عمویمان گریه میکند و به زن عمویمان میگوید: " ننه! ننه! ببین دخترای مردم توی خونه شون میشینن و با فشار دادن چند تا دکمه و آف و پی ام و کامنت٬ شوهر پیدا میکنن... یهویی ترشیده میشم٬ رو دستتون باد میکنم... من اینترنت میخوام. مودم میخوام. وب کم میخوام...اُهو اُهو..." زن عمویمان٬ با انگشت شست مرا نشانه میگیرد و میگوید: " آخه دختر... این شوهرایی که تو میگی٬ یکی مثِ پسر عموتن... این درست و حسابیا که نمیرن توی انیترنت... میخوای زن یکی مثِ پسر عموی خل و چلت بشی؟ " دختر عمویمان در حالیکه هق-هق میکند و آب دماغش٬ به لب بالایش میرسد٬ میگوید: " خدا مرگم بده ننه...زبونتو گاز بگیر..."

خرمگس خرفت: اینقدر بعضیا اَدا و اطوار در میارن٬ که رفتارایِ طبیعی ِحاجیتون٬ هم٬ اَدا و اطوار و شعار قلمداد میشه. مثال؟ شاشیدنِ شبانگاهی به نرده های سبز دانشگاه... بابا٬ به جون خودم٬ نه اَداست نه اعتراض به نظامِ نمیدونم چی چی...حس خوبی داره. هارمونی خوشگلیه. شُرشُر٬ ترس٬ فشار شدید و عدم دسترسی به مبال(گلاب به روتون)... ترکیب زرد و سبز و... واییییییییییییییی

پ.ن: عشق؟... وقتی مُردین٬ کنار هم دفنتون بکنن و یه ابدیت تو بغل هم بخوابین... که کرمهای نرینه٬ بدنِ تو رو بخورن و کرمهای مادینه٬ بدنِ معشوقتو... سارا! دو هفته یِ دیگه برمیگردم. خسته م. خسته.... باید خونمونو بسازیم. پُر ِکتاب و فیلم و کاغذ (روستا و دو تا سگ گنده)... تنهایی... تنهایی مطلق... اگه خونواده ها راضی نشدن٬ پایِ همه چی وایمیسی؟ هستی؟ تا سیزده فروردین کارو یه سره کنیم؟... وقت نداریم سارا... کلمه... کلمه...تنهایی...تنهایی مطلق... 

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

حشرات را بهتر بشناسیم (۱):

پروانه: جماعتی از زنان را مانَد که در پیله ای از کِر ِم پودر و پَنکِک٬ پروانه ای زیبا میشوند... اِوا مامانَم اینایِ حشرات...

کرم: توده است( عامه...عوام ) یا له میشود... یا پروانه ای باشکوه.......

جیرجیرک: هنرمند حشرات که دیده نمیشود و صدایش سکوت شب را میشکند. جیر... جیر...

سوسک: کاکا سیاه حشرات... لعنت بر نژاد پرستی... لعنت بر آپارتاید... لعنت بر سوسک طلایی(بور). زنده باد آزادی... ویزززززززززززززززز...

سنجاقک: بیشتر بواسطه ی فرو کردن چوبی در ماتحت و نظاره ی پروازش٬ مورد توجه بوده است. که بچگی ِ تعدادیمان٬ مملو از چنین خاطره ایست... آخخخخخخخخخ

عنکبوت: روشنفکر....بدون شرح!!!

شپش: سیاستمدار... بدون شرح!!!

کنه: احمد رحیمی! که خودش را به دنیای نوشتن چسپانده است. ول کن معامله هم نیست...

خرمگس: بی هویت! نه این است نه آن... نه خر است نه مگس... نیش میزند. چجوری؟ اینجوری: " آهای! میشه یه خورده فکر کنین... نه! فكر نه... میشه یه خوره تخیل کنین؟ نمیشه؟!... به درکککک... سقراط بزرگ خودش را خرمگس میخواند... احمد رحیمی کوچک هم همینطور... ویززززززززززز.

پ.ن( خصوصیه ): عزیزم! تنها کس و کارمی توی این دنیای نکبت زده.. آخه فقط و فقط واسه تو دلتنگم. آره.. آره...... واسه کوچولوها هم دلتنگم... واسه خواهر زاده کوچیکا٬ بَبَلی بَبوها... واسه "عهدیه" که چند ماه دیگه بدنیا میاد... خب ٬ اونا بزرگ میشن و دیگه دلم واسشون تنگ نمیشه.... عزیزم! بمون... تنهام نذار... خب؟... بزرگ نشو... راستی! دلم واسه اون راننده تاکسیه هم تنگ شده.(( دلم واسه همه ی چیزایی که تو رو یادم میاره٬ تنگه... دلم واسه خاطرات مشترکمون تنگه... همه جا توئی.. همه چی توئی... عاشق شدم؟... شدم... شدیم... عشق؟ رابطه ای که آرامش میده... رابطه ای دو سویه... دو طرفه... رابطه؟ نه... یه حس... یه... یه... میشه تعریفش نکنم؟ ))  راننده ی زبل!! گمونم فهمید داریم سربسرش میذاریم٬ واسه همین تو دلش گفت: " خر خودتونین! " درسته آقای راننده٬ من خرم. یه خر خوشبخت. این خانوم صاحابمه. عزیز دلمه. همه ی زندگیمه. مترسک بانوی ِ مزرعه ست...( شماره ی پلاکشو ورداشتم... چرا؟؟؟؟؟؟؟ خودمم تویِ چرائیش موندم.......چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/...چ ـ را: دو بخشه...مثل ِ: سا ـ را... اینم دو بخشه... اَح ـ مَد... کا ـ فه... " نِ ـ وش ـ تَن "... به درک که سه بخشه... به درککککککککککککککک....... مهم اینه که تو رو دارم... باش... فقط باش... همیشه... خب؟  

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

نوشتنم نمیاد.....چرت و پرتم میاد... گمونم!!... خرمگس خرفت٬ میچرتُ پِرتَد... وبلاگ خودشه.. چار دیواری٬ اختیاری. خوشت نمیاد نخون...به درکککککککککککک..........هی! گرو ارکستر جیر جیرکها٬ آماده...اکشن!...ما خبر مرگمون تشریف آوردیم...

احمد کوچولو: ببخشید خانوم! ویار یهنی چی؟... مامانم میگه وقتی منو حامله بوده٬ به مقز گوسفند و چقندر غند ویار داشته......... یهنی چی؟

بابا!... بابامترسکِ فیلسوفِ خودم! مگه مترسکها از کاه درست نشدن؟! پس اونا که تو رو میدزدن٬ زدن به کاهدون! مگه نه؟!!... ( مترسک فیلسوف: آرزو! گلم! عزیزم! ... چه زود بزرگ شدی دختر! داری پنج ساله میشی... چند روز دیگه جشن تولدته...وایییییییییییییییییییییییی... )

سئوالات بینادین زندگی احمد رحیمی: ۱-چرا خورشید میتابه؟... ۲- اگه بگم " اگزیستانسیالیسم" گنده گوزی کردم؟...۳- چرا گاوها پستان بند ندارند؟ ( یعنی گاوها پسرند؟ چرا پسرها پستان بند ندارند؟ یعنی پسرها گاوند؟ )...................... ادامه دارد...........

مترسک فیلسوف و آناهیتا- دختری بنام سگ باز هم قربانی حسادت شدند. ( به درک! تخیل احمد رحیمی تعطیل بردار و فیلتر بردار و بردار نیست..بر...دار... نیستتتتتتتتتتتتتتتت...........خسته نمیشن اینهمه نوشته ها٬ سبک و هسته ی نوشتاری احمد رحیمی رو میدزدن؟.. به ت.خ.م ِ چپش! )............ حاسدان عزیز! شما کود حیوانی انسانی مرغوبی هستید.. برای رشد٬ به شدت محتاج عملکرد قوی و همه جانبه تان هستم...

آخیششششششششششششششششش... چه حس خوبی داره..... دوباره حشره شدن٬ معرکه ستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.............. ویززززززززززززززززززز.... دوست دارم همینجوری چشامو ببندم و بنویسمممممممممممممممممممممممم.........................

پ.ن : دلم واسه کافه کاکائو تنگ شده.... واسه راه آهن...واسه اون آقاهه که گفت: چه نسبتی با هم دارین؟........ "نامزدمه".....قباحت داره٬ بفرمایید داخل سالن... دلم تنگه...... تنهام نذار... دوستت دارم..... باهات خوشبختم........ میفهمی؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

مترسک فیلسوف:

۱- مترسک٬ روی دیوار سلول انفرادی اش دو پنجره ی کوچک کشید...امروز٬ پنجره ها را پاک کردم و دو چشم بزرگ کشیدم! دو چشم سیاه! دو چشم اسطوره ای!...من٬ به دیده شدن٬ بیشتر از دیدن محتاجم

۲- فشار خون بابام بالاست. خیلی عصبانی میشه. نمک براش بده. آخه نمک فشار خون را بالا می بره. مامانم میگه: اگه باباتون من و شما را کتک می زنه بهش حق بدید٬ آخه فشارش بالاست. منم به بابام حق میدم. به اون کوسه ی بدجنسی هم که لنگ چپ دایی اسفندیار را خورد٬ حق میدم. آخه دریا پر نمکه...پر نمک!

۳- وسایلو جمع کن. از اینجا میریم. پاشو زن. پاشو. پسر صابخونه هست که هست. اصلا پسر شاه...بی ناموس عوضی... کفتر باز مافنگی... بذار بشنون. به درک... به قبرت نور بباره غلامرضا : "رحیم٬ زن خوشگل دردسر داره٬ خر نشو " باید بریم. معطل نکن...روستا؟ که پسر کدخدا و اون ممد رضای مادر... بفهم سکینه٬ خوشگلی...همون پارسال که اون پسره ی قرتی بهت گفت:" حیف تو نیست ژیگولی..." باید میمردی. سریعتر... یالله... یه کار پیدا کردم. با جای خواب...میریم باغ وحش...

۴- مترسک فیلسوف می تفلسفد:آدم ها سه دسته اند:۱-خوب ها۲- بد ها ۳- احمق هایی که فکر می کنند آدم ها دو دسته اند:۱-خوب ها ۲- بد ها

۵- الف: درسته عوضی! پنج تا گلوله...اولی٬ برای چهار سال نبودنت. دومی...........!!! سومی٬ برای صفحه به صفحه نامه های عاشقانه و چهارمی٬ به جبران لحظه به لحظه بوسه های... پنجمی مال خودمه. واسه متلاشی کردن قلبم. که هنوز دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت... ب: پنجمی را اول شلیک می کنم...بدرود...........(خرمگس خرفت: مترسکِ رمانتیکِ خودم! چرا بهشون نگفتی گلوله یِ پنجم٬ مشقی بوده؟!!!!!!!!!...خیلی کلکی عمو.........)

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

مورچه ها٬ نمکِ اشکِ احمد رحیمی را خوردند. نمکش یُِددار نبود. بیمار شدند. مُردند. ریش سفیدِ مورچه ها گفت: " لعنتیا! اشکایِ این پسره یِ طفلی رو در آوردن٬ تا نسلمون منقرض شد. به درکککککککککککک! نسل آدما هم منقرض میشه. اینهمه دروغ! رذالت! خیانت! تا دل خدا را بشکونن و بغضش بترکه و گریه کنه! گریه کنه...." ریش سفیدِ مورچه ها مُرد.

هیشکی تحملم نکرد. گذاشتن و رفتن. رفتن؟ در رفتن. فرار کردن. چهار پا داشتن و دو تاشو قرض دادن که سبک تر بشن و رفتن و رفتن( یه مشت چار پای مسخره)....عزیزم! چند قدم مانده است: به مرز خلاقیت و تخیل. به مرز رنج! کمکم کن!

بیست و سه ساله شده ام. وقت زن گرفتنم شده است. مرد شده ام. شاشم کف کرده است...............من آرامش میخواهم. یک جفت چشم میخواهم. انگیزه میخواهم. سینه میخواهم. "خسته نباشی عزیزم" میخواهم.................... " گور باباشون. ما دو نفریم" میخواهم. نیمه میخواهم. گریه میخواهم..............انگیزه میخواهم..........احمد رحیمی بیمار بود. احمد رحیمی هذیان میگفت. تب داشت. لرز داشت.........یک پیاله سوپ داغ به احمد رحیمی ندادند. احمد رحیمی تنها بود...بشر تنهاست. خدا تنهاست.......احمد رحیمی تنهاست.حسینقلی تنهاست. مش سکینه تنهاست....

اعجوزه ای چهار سال پیش مچاله ام کرد. معجزه باش دخترک! بازتولیدم کن!...کاغذ که زباله نیستتتتتتتتتتتتتتتت...........میهمان ویژه راضی شد که بنویسه...بزودی!............. همه چی به درکککککککککککککککک

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس نویسنده : میگه: چرا نوشته هاتو ویرایش نمیکنی؟....اگه میخوای نویسنده ی بزرگی بشی٬ باید بخونی. فقط بخونی.... میگم: من فقط مینویسم. چشامو میبندم و مینویسم. مثلا همین نوشته درباره ی ویرایش. مینویسم و حتی یه کلمه شو تغییر نمیدم. ویرایش احمقانه ست. مثل جراحی دماغ میمونه. بقول رفقا " نباید تو خلقت خدا دخالت کرد " ویرایش دخالته. واسه اعجاز خلاقیت٬تخیل...ناشکریه. کفره...کتاب بخونم؟ ببین رفیق! من واسه نویسنده شدن٬ هیچ کاری نمیکنم. زور نمیزنم...فقط مینویسم... به همین سادگی...

خرمگس کوچولو: احمد رحیمی را اذیت میکردند. باران میبارید. "ریش سفید" مورچه ها گفت: " با احتیاط نمکشو جمع کنین. معجزه ست. تا حالا ندیدم یه قطره ی بارون نمک داشته باشه..مردیم از بی نمکی " احمد رحیمی گریه میکرد.... ریش سفید مورچه ها گفت: " این دیگه خیلی معجزه ست. تا حالا ندیدم یه قطره ی بارون قرمز باشه...یعنی میگین چی شده؟ هی داره زیاد میشه..." احمد رحیمی........

مجمع جهانی حشرات:لطفا اذیتمان نکنید. شما در بدترین حالت ممکن٬ دو نفرید "مثلا: روح- جسم " و ما در بهترین حالت ممکن٬ یک نفریم: " احمد رحیمی "...چند نفر به یه نفر؟!!!!!!!!!

خرمگس دانشجو: خوابگاهی شدم. جشن تولد احمد بود. ساختمان ۱۸. کوی امیرآباد. دعوت شدم. از قنادی روبروی بیمارستان قلب٬ کیکی با طرح " دخترک روستایی و کلبه ی سبز " خریده بود. دلمان نیامد بخوریمش " تا این زندگی واقعی را با کاردی غیر واقعی٬ قسمت٬ به شکمهایی غیر واقعی٬ روانه و در توالتی غیر واقعی٬ دفع کنیم " توی یخچال گذاشتیمش. باید محافظت میشد. برق چشم جعفر "شکموی پرخور و بدجنس. فیزیک. ورودی ۸۴" دیده شد. ساعت ۸ صبح روز بعد٬ با صدای حسین بیدار شدیم: " دخترک نیست. جعفر هم نیست" فرصت مناسبی بود تا دلی از عزا در بیاوریم. کلبه را بلعیدیم. "حالا که جعفر دست درازی کرده٬ چرا ما نکنیم؟ ".... جعفر آمد. دخترک را با احتیاط روی دست راستش گذاشته بود. صدای قار و قور شکمش٬ آهنگ عجیبی بود روی سکوت ما و کلام او:" گفت: عمو جعفر! جیش دارم... بردمش دستشویی...جیش کرد..."

پ.ن : من یه خوشتیپ پست مدرنم...کی میاد یه مجله بزنیم؟...دنگی؟....

بذارین به حساب مریضی٬ چند تا از کامنتاتون حذف شد.......... به درکککککککککککککک...باشه..معذرت....به درکککککککک/ همه چی به درکککککککککککک

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

الف رحیمی: تفاوت امثال من و عباس معروفی : منتظریم ۱۰۰۱ دلیل هُلمون بده به سمتِ نویسنده شدن. عباس معروفی٬ ۱۰۰۲ دلیل رو هُل میده به سمت اینکه٬ ۱۰۰۱ دلیل٬ هُلش بده به سمت نویسنده شدن. ( دلیل هزار و دوم: منتظر ۱۰۰۱ دلیل نباش٬ که... قلم و کاغذو بردار و بنویس. بنویس. فقط بنویس...اینجوری٬ هزاران خواننده یِ حال(شُهرت) و هزاران خواننده یِ آینده(جاودانگی) هُلت میدن به...) اگه نابغه نیستی زیاد زور نزن رفیق... به لالایی ابدی٬ مرگ٬ قناعت کن. شاید به شهرت برسی٬ به جاودانگی نه...(باسی! یهویی وقتتو با این بلوندایِ خوشگل تلف نکنی٬ ها!... اینجا یه عالمه گِدا گُشنه یِ کلمه٬ منتظرن. منتظرمون نذار. ببخش اینهمه گفتم " هُل..هُل.." باشه؟ ببخش اینجا مولوی هست٬ کوئیلو و اُشو میخونن...باشه؟

گربه ی سیاه و افسرده: سی و پنج میلیون لیتر بنزین وارد شد. هر حشره نیم لیتر: برای خودسوزی....کاردِ سوخت از ۱۶ آذر توضیع میشود...توزیع میشود...توضیح میشود...سوخت؟ کی سوخت؟...مگه صحبتِ چند نسله٬ بیشعور؟..میوووووووووووووووو

 خرمگس عاشق: " بخور٬ نوش جان! "....آدم برفی٬ در حالیکه چشمهایش را میخوردم٬ نگاهم میکرد و میگفت: " بخور٬ نوش جان! " چشمهایِ خوشمزه ای بود ( ۲هلویِ رسیده یِ آبدار ) سیر شدم. سیر...۲هسته را جایِ چشمها گذاشتم. سالها بعد که نفت ۱۰۰ دلار و عطر ِبهارنارنج٬ اِشانتیونِ اُدکُلُنِ "سارابا" و  آدم برفی٬ آب شده بود... ۲درختِ هلویِ تنومند٬ ریشه در ریشه٬ شاخه در شاخه ( کی میگه چشم به چشم نمیرسه؟ ) ایستاده بودند. با ۱۰۰ها جفت چشم..... هزاران جفت چشم... آبدار...

پ.ن:بزودی یه مهمون ویژه داریم: خسته ست. نویسنده ست...تنهاست...پسره. باکره ست. باشکوهه. شکوهه. ساده ست. قربانی ِحسادته. عاشقه. عاشقمه. عاشقشم. عاشقش میشی... مبارز ِ...نویسنده ست... منتظر باشید.....( دلت خوشه خرمگس! حالا کیا منتظر میمونننننننننن؟!!!!! )......

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس کوچولو: یه شب فهمیدم بابا دست بزن داره. مامانو میزد. مامان هی آخ و اوخ میکرد. ناله میکرد. چند ماه بعد شکم مامان یه تاول گنده زد. هی گنده تر میشد. گنده تر میشد. مامان یه نی نی کوچولوی ناز آورد. شکم مامانو خوب کرد. تاولش خوب شد. طفلکی نی نی کوچولو! هی گریه میکنه. مامان مرده. رفته پیش خدا. شکم بابا هم تاول زده( آه مامان گرفتش) هی غذا میخوره که قوی بشه. که تاولش خوب بشه. شکم سکینه دختر همسایه هم تاول زده. همونکه یواشکی میومد خونمون تا بابا کتکش بزنه و آخ و اوخ کنه. باباش هی میزندش. تاولش هی گنده تر میشه... عمار پسر همسایه با چاقو تاول بابا رو تِرکوند.

خرمگسیسم: " یار دبستانی من. بامن و همراه منی. چوب الف بر سر من. بغض من و آه منی. حک هک شده اسم من و تو...رو تن این تخته سیاه..."

خرمگس عاشق: گفتم" خائن".. سیلی زدی. رد چهار انگشتت روی صورتم ماند. جاودانه شد. رفتی برای همیشه. ریش گذاشتم. انبوه و بلند. تا رد چهار انگشتت را بپوشاند و زیر ریش پر پشت و سیاهم پنهان شوند. تنها..تنها..فقط...تنها دو سانتیمتر از انگشت اشاره ات بیرون زده است. پنهان نیست. به پیشانی و مغز و سلولهای خاکستری اشاره میکند؟ یا خدا و آسمان؟...نمیدانم....

خرمگس نوجوان:چند ساله نگهش داشتم. عاشقش بودم.واسش یه دماغ و یه دهان و دو تا چشم کشیدم. بادش میکردم و میبوسیدمش... بوسیدمش. ترکید...مُرد..تنها شدم. گریه کردم..." گریه نکن پسرم... واسه خودت مَردی شدی... بچه م ماشین تیغ باباشو میدزده و ریششو میزنه... که پر پشت بشه...خوشگل بشه... دیگه باید دخترا رو ببوسی٬ نه بادبادکا رو...سبیلت بزرگ شده... رشد کرده... تیز شده...مرد شدی خوشگلم..مردا نباید بادبادکا رو ببوسن..."

پ ن: دوستان بزرگواری فرمودن... واسم یه سایت طراحی کردن...آماده شد٬ آدرس میدم...( اونجا چون ثبت رسمی داره٬ میتونم نوشته های اصلیمو بذارم....برام دعا کنید ...این شکلکا چقدر خوشگلن! خوشگلتر و واقعیتر از آدما...همتون دعوت من!....عصری کافه هشت و نیم...     ......... با شمام شکلکای مهربون!...عمو خرمگس قربون همتون بشه...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

احمد رحیمی: ممنون وحید ... که روی قولت موندی و تا ۵ آذر صبر کردی. ورودت رو به جمع ِخوانندگانِ "خرمگس خرفت و غیره..." خیر ِمقدم میگم... بریم کافه هشت و نیم؟ دعوتِ تو؟ با خانوم ِش...(واییییییییی... ببخش! یادم نبود بچه یِ اصفهونی.. دُنگی؟ یا دعوتِ خانومِ ش...؟ ناسلامتی بچه یِ تهرون ِ... این حرفا رو نداره...مایه دارم که هست... ما که بخیل نیستیم! راستی! عروسیتون دعوتم میکنین؟...) خسته شدم از بس تنهایی رفتم!... گروهِ کُر ِجیرجیرکها! آماده!...اکشن!...

خرمگس بیچاره: کشتی غرق شد. شنا کردیم. به جزیره رسیدیم. متروکه بود. کلبه ساختیم٬ من و محبوبم. شکار میکردم. شنگول بودم. خیانت نمیکند. ما تنهاییم. مجبور است.خیانت نمیکند.میرقصید. جارو میکشید. با چوبهای درختان نارگیل٬ آدمک میساخت.... وارد کلبه شدم. گفتم: " عزیزم! یه پلیکان شکار کردم..." در آغوش گرفته بود. میبوسید: یک آدمکِ چوبی ِزیبا و... جاخورد. سرخ شد...گوریل ِ پشمالویی از پنجره فرار کرد...

خرمگس خرفت: دکتر گفت : " تو مغر خارق العاده ای داری. واسه همینه که هیشکی نمیتونه تحملت کنه. پیچیده ای..." دکتر مسخره! چی فکر کرده؟!! با یه احمق طرفه؟!! با یه ببو؟!!! ماخودمون ته روانشناسیم آقای دکتر!!!بشین بینیم با!!!!!!!!!!! ( احتمالا بستری بشم... تو رو خدا بهم سر بزنید... یه آسایشگاه روانی... واسم سیگار بیارید...خب؟ )

خرمگس عاشق: عزیزم! چهار ساله دفنت کردم. هر زنی که میومد تویِ زندگیم٬ یه بیل خاک میریخت روت. هیچکومشون دووم نیاوردن. میرفتن و دو بیل خاک بر میداشتن و با خودشون میبردن. و باز روز از نو ...روزی از نو... بیا بالا. اینبار خودمو دفن میکنم. مینویسم. مینویسم. مینویسم و زیر ِهزاران صفحه کاغذ پنهون میشم. شاید چند صفحه شون جاودانه شد. و هزاران نفر واسه حضورم٬ نبودنم٬ اشک ریختن... تا کاغذا خیس بشه٬ خمیر بشه و دورمو بگیره: مومیایی بشم. ابدی بشم...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس نویسنده: اینجا ایران است. اثر باستانی ِباشکوهی را کوبیدند و یک برج مدرن ساختند. عده ای در دفاع از این اثر و گذشته ی باشکوهش٬ نوشتند. خرمگس ِنویسنده هم نوشت: " آنگاه که در w.c طبقه یِ همکفِ این ساختمانِ مدرن٬ به عملیاتِ دفع مشغولید٬ سی ثانیه٬ فقط سی ثانیه٬ فکر کنید: " میدونی کجا میرینی؟ "

خرمگس خرفت: بزرگی میگه:" انسان آیینه یِ انسان است" خرمگس ِخرفت٬ دماغش را بالا کشید و گفت: " از روبرو٬ آیینه ی ِ محدبند: بزرگ نشون میدن٬ بزرگتر از اصل. از پشت٬ مقعرند. کوچیکِت میکنن٬ خوار و ذلیل....یه زنه منو شکست.... باهام روبرو نشید...شکسته و مُبهم...کج و معوج...آزرده و پریشون! 

خرمگس متوهم: نبوغم را کشف کنید. آنگونه که کریستف کلمب٬ آمریکا را کشف کرد و کلمبیا را بنامش نامیدند. و به شرافتم سوگند! یکی از موهای کله یِ پرپشتم را بنام کاشفم نام مینهم. و اگر در ۱۶ آذر ِِامسال٬ دستگیر و زندانی بشوم٬ آرایشگر ٍ اِوین را سوگند میدهم که از ماشین ِصفرش بخواهد به مویِ کاشفم رحم بکند...تخیلم ساده و زندگی بخش است. دروازه اش را گشودم. بخاطر ِخدا نجاتم بدهید....(دیشب خواب تولدمو دیدم. تو بغل ِداستایفسکی. همه بودن. همینگوی. وولف. هدایت. کوندرا. سالینجر. معروفی. سلین...آنا گفت: بر و بچ نویسنده! به افتخار قدم نورسیده٬ جشن و پایکوبی داریم...)

خرمگس بیچاره: آب شدم. گمان مبر که یخم و آفتاب سوزان بر کله ام تاخته و عقلم را زایل کرده است. یک اکسیژن تنها و ساده ام. که دو هیدروژن مادینه٬ دستم انداخته اند و به بازیم گرفته اند و به ریشم خندیده اند. در بازیگوشی دخترانه شان شرکت کردم. آب شدم...H2O... به همین سادگی...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت: ژان پل سارتر٬ دو تا جمله یِ معروف داره: " جهنم یعنی دیگران........ کاش خدایی بود! " شنیدی؟... دیشب خوابشو دیدم. توی بهشت. باورت میشه! سارترِ ملحد و بهشت! حرف زدیم. به عربی(زبون رسمی بهشت) گفت: " کی هستی؟ "... گفتم: " خرمگسم "... گفت: " سقراطی؟ "...آخه سقراط اسم خودشو گذاشته بود خرمگس. گفتم: " نه. اون خرمگس ِباهوشه٬ من خرمگس ِخرفتم "... آلزایمر داشت. اسم قهرمان رمان تهوع رو یادش نمیومد. روکانتن؟ مورسو؟ راسکلنیکف؟ کارامازف؟  گفت: " تو یادت میاد خرفت جون؟... راسته که من گفتم جهنم یعنی دیگران؟ " موبایلش زنگ خورد. جواب داد: " توئی سیمون! دلبرکم...از جهنم چه خبر؟... آره! گذاشتَنَم معاونِ روابط عمومی بهشت.." َ

خرمگس عاشق: سالهاست دنبال نیمه یِ گمشده ام میگشتم. یافتمش. نیمه یِ گمشده ام را یافتم... واینک...که نیمه یِ گمشده ام را یافته ام..." خودمو گم کردم "...نیستم...

خرمگس تنها: کافه هشت و نیم! همه٬ پشت میزهایِ چند نفره٬ چند نفرند. من٬ پشتِ میز دونفره٬ یه نفرم...

خرمگس احمق:دو نامه ی عاشقانه. یک پاکت بهمن کوچیک. هفت فیلمنامه. چهل و هشت وبلاگ. پنج هزار طرح. یک رمان. سی و هشت فیشِ رستوران. سه گلِ رز ِخشکیده. پنج خوشبو کننده یِ هوا با بویِ بهارنارنج. سه عکس یادگاری. پنج فیلم پورنو و یک چاقوی خونآلود٬ به فروش میرسد..با قیمت مناسب.

پروانه: فروغ فرخزاد: " ..آه شاید...عاشقانم نیمه شب...گل بروی گور نمناکم نهند..." رفتیم ظهیرالدوله. سر قبر فروغ. یه پیره زنه ی بدعنق٬ دربونش بود. گفت: " برید. تعطیله...پنجشنبه بازه..." پشت سرمون٬ سه - چهار تا پیرمرد٬ با گُلهای پلاسیده٬ آه میکشیدن و سیگار دود میکردن...نکنه عاشق پیره زنه یِ بدعنق شدن؟!!... تعطیله فروغ!... منتظر پنج شنبه ها........ عاشقانَت....

خرمگس کوچولو: این است انشای ما: غولهای سیاره ای خوشگل و ملوس٬ سوار سفینه شان شدند تا قارچ جمع کنند. چشمشان به یک قارچ خوشگل افتاد. آنرا چیدند و داخل سفینه گذاشتند. مادرشان با نمک و ادویه پختش و آنها میل کردند. آنها  هرگز نمیدانستند که قارچ خوشگل٬ چیزی است به اسم بمب اتم که صاحبش موجودی است به اسم آدم. آنها با نهایت احترام٬ مسموم شدند.... این بود انشای ما.

یه چندین تا نظر بیربط به پست٬ یهویی دیلیت شد...شرمنده!

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

مورچه: قله نزدیک بود. قله ی سفید و باشکوه... پشت سر هم صعود میکردند. قله نزدیک بود. رسیدند. یکیشان گفت: "خدای من! این وسط یه سوراخه٬ نکنه آتشفشانی باشه؟ " مورچه ها به قُله ی ِ"کله قند" رسیده بودند. سارا گفت: " با اجازه ی بزرگترا٬ بله "......"مبارکههههههههههه! " از پشت اشکهایش٬ به سفره ی عقد نگاه میکرد. " گریه نکن خواهر کوچولو! خانوم معلم! عروس خانوم! آرایشت خراب میشه٬ ها "

زنبور : کندو که واژگون شد٬ ملکه پرواز کرد و یک کیلومتر آن طرفتر٬ فرود آمد. روی یک مین کوچک. از آن عمل نکرده های یک نفره. احمد قلی ِزنبوردار گفت: " يهويي يه صدا عينهو آسمون غرمبه بلند شد. ملکه که بشینه٬ بقیه ی زنبورا هم دورشو میگیرن. فكر كن! مين سنگین شده بود. سنگین...منفجر شد. ترکید. طفلکی زنبورا. حتی یه دونِشون هم زنده نموند. لعنت به جنگ. ( گوشِت با منه الهام-بیگُم؟ چته دُکی؟ نکنه عاشق شدی٬ کلک؟!! )

پشه: پرنده ها٬ کنج قفس کز کرده بودند. خمیازه میکشیدند. چرت میزدند. کاسبی ِپرنده فروش٬ کساد شده بود. فکر کرد: " باید فکر کنم...فکر..فکر..." چند روز بعد: " یافتم...علت چرت زدنشان را...شب٬ که ماه در آسمان دلبری میکند٬ پسرکِ عاشق٬ ویولن میزند٬ و پرنده ها٬ با آوازشان٬ همراهیش میکنند. و این سمفونی ِعاشقانه٬ تا صبح ادامه دارد ".... پرنده فروش٬ ویولن راشکست. مغز پسرک را متلاشی کرد. نوک پرنده ها را بست.( با همه ی اینها: ماه همچنان دلبری میکرد ) فردا صبح٬ همه ی پرنده ها٬ مردند. پرنده فروش غش کرد. مهندس فاطی٬ متخصص امور دام و طیور٬ گفت: " علت مرگ پرندگان٬ رمانتیسم و مباحث سانتیمانتالیسم و عاشقانه٬ نبود. آقای پرنده فروش! شما٬ آنها را٬ با بستن ِنوکشان٬ خفه کردید "

پ.ن: هر اندازه زرنگ و باهوش شدین٬ ساده و خرفت شدم. تقصیر شماست٬ حتمن٬ پسرای مردمو گول میزدین که دخترای مردم٬ گولم میزنن. خنگوله یِ خونه٬ واسه خودش مردی شده. وبلاگ داره. چشتون در بیاد.. صد تا کامنت دارم " وبلاگ قشنگی داری و.." نوشته هامو میدزدن. واسم فحش میذارن. بد و بیراه میگن. خنگوله یِ خونه٬ نویسنده یِ بزرگی میشه... یه روز بهش افتخار میکنین...اینا رو به شوهراتون بگین...باشه؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

 احمد رحیمی: زیاد فکر کردم تا بهش رسیدم: تفاوت من(امثالِ من) و عباس معروفی : میلیونها طرح٬ تویِ سرم وول میخوره: بعضی وقتا٬ به کاغذ و صفحه ی وب سرازیر میشه: تویِ ذهن خواننده آروم میگیره.......... بینهایت طرح٬ تویِ سر عباس معروفی٬ آروم گرفته: خیلی وقتا٬ به کاغذ و صفحه ی وب سرازیر میشه: تویِ ذهن خواننده وول میخوره....شاید: ( بینهایت طرح٬ توی سرش وول میخوره: به کاغذ و صفحه ی وب سرازیر میشه: توی ذهن خواننده آروم میگیره... ذهن ِخواننده وول میخوره ).........  طرح: رابطه ی " خیال انگیز " و عاشقانه ی کلمات............

نوشته ی بالا حاصل تفکر و تخیل یه عالمه حشره ست٬ چرا درست نمیخونیدش؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس نویسنده: عددها اعتصاب کردند. دیگر فروشنده نمیتوانست روی جنسش قیمت بگذارد. فرقی بین پژو ۲۰۶ قرمز و پژو ۴۰۵ سفید٬ نبود. عددها اعتصاب کردند و آدمها دیوانه شدند. تنها٬ آرزو ـــ کوچولویِ بازیگوش٬ چهارساله یِ خوشگل٬ که بویِ بهارنارنج میداد ـــ دیوانه نشد. که همه را دوست داشت. نه یکی... نه دو تا... نه سه تا...یه عالمه دوست داشت. آرزو٬ همه را "یه عالمه" دوست داشت...

خرمگس دیوانه: پدرمان کشاورز است. میخواهد زمینهایش را بفروشد و دختر عمویمان را قالبمان بکند و بفرستدمان هند٬ تا دکترای فلسفه بگیریم. ما میخواهیم برویم روسیه٬ سینما بخوانیم و یک معشوق زبان نفهم روسی دست و پا بکنیم که نتواند: گنده گوزی بکند٬ غر بزند٬ زر بزند٬ بحث بکند و چرت و پرت بگوید. مادرمان میخواهد دخترخاله مان را بگیریم و خسته شده است از اینهمه نوه ی دختری و میخواهد عروسش چندین نوه ی پسری بزاید تا مواظبشان باشد و ما برویم سر کار و شب برگردیم و غذا بخوریم و  دوباره شروع بکنیم و او هی نوه ها ی پسریش را بزرگ بکند و ما هی غذا بخوریم و قوی باشیم...هشت تا خواهرمان میخواهند سر به تنمان نباشد تا یک میراث خوار کم بشود و بقیه ی آدمهای دنیا٬ تا آنجا که ما میدانیم٬ چیزی نمیخواهند...و...و..و...و...: دختر همسایه مان میخواهد ما به خواستگاریش برویم.... او هرگز به ما خیانت نمیکند. و شاید نیمه ی گمشده مان باشد و عاشقمان بشود. او چند غزل است با چند قافیه:خَمیده! ورپریده! تَکیده! پُکیده! تُرشیده!... بر پدر چند سال اختلاف سنی لعنت! ما بهمدیگر می آییم( یک بیت هستیم با قافیه ی: تُف )...شاید عکس عروسیمان را توی وبلاگمان گذاشتیم... مرد است و قولش.....

خرمگس تایپیست: درسته قربان! من یه تایپیست ماهرم. چند میدین؟..بله! امتحان کنین! حاضرم...چی؟ آهان!...بگید..." زندگی خیلی گهه "..ز ..ز ...صبر کنین قربان...ن کجاست؟..ن..ن...صبر کنین قربان! آهان! پیداش کردم...د..د...د...دهنتو ببند مسخره! فحش نده بی ناموس..من یه تایپیست ماهرم...خفه شو...  دستتو بنداز... خودم میرم... ولم کن بی ناموس....د... د... د...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس مارکی دوساد زاده: درسته عزیزم. من بیمارم. مریضم. همه ی نظریه های روانکاوی بعد از فرویدم. سخنرانیهای آدلرم. درس گفته های یونگم. مازوخیستم. سادیستم. شیزوفرنیم. عقده ی حقارتم. کمبودم. لجنم. آشغالم. گاهی مانیا. گاهی فوبیا. گاهی پارانوئیا...میخواهم بروم تیمارستان. بگویم:" عزیزم معتقد است من بیمارم. پس بیمارم. مرا بستری کنید! " اگر قبول نکردند؟! فحشهای رکیک میدهم. بشکن میزنم. میرقصم. میگویم: " احترام یه معامله ست. معامله.معامله.له.معامله.له.له...له شدم. خورد شدم.شکستم" اگر قبول نکردند؟! در خودم بستری میشوم.با یک نوشته بالای تختم: " تجویز شود: روزانه دو پاکت سیگار. ده فنجان قهوه. گوشت ممنوع. زن ممنوع. ملاقات ممنوع. با یک آگهی برای روزنامه های صبح: به یک دختر جوان با روابط عمومی بالا٬ برای ابراز عشق به پسری روانی٬ که هیچکس عاشقش نشده است٬ با حقوق ماهانه سه هزار تومان٬ نیاز است. پول کافه و گل رز کسر خواهد شد. و با عشوه بخواند:" بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" تا پورسانت درخور توجهی دریافت کند...فوری!

سوسک: آقای پیف پاف٬ عاشق خانم سوسک شد. عینهو عشق یه مترسک به کلاغ. شب زفاف لعنتی! همیکنه یکی از اسپرمهای آقای پیف پاف به تخمک خانم سوسک رسید تا عمل لقاح شکل بگیرد...............................راسته که میگن عشق با وصال از بین میره؟

شپش: غصه نخور عزیزم. یا خودش میاد. یا خبرش. یا کامنتش. یا آفش. یا پی امش. یا اس ام اسش. یا..." میخوام صد سال سیاه نیاد...خبرش بیاید ایشالا " میخوای آروم بشی؟ سه بار بگو: " کشتم شپش شپــش کــــــــش شش پا را " خفه شو احمق! شپش٬ شپش کش نیست. آدم٬ شپش کش است. آدم٬ آدم کش است...آدم...است...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت:مسابقه ی داغی بود. بین پسرها و دخترهای خانواده. بیست و هفت تا گل خوردیم. بابابزرگ دروازه بانمان بود. با اینکه غیر از پا٬ از عصا هم استفاده میکرد٬ ولی... متاسفانه چشاش خیلی ضعیفه. اه!...هر کاری کردیم٬ نتونستیم گل بزنیم. مامان بزرگ٬ با ویلچر خوشگلش دروازه رو پر کرده بود و بافتنیشو میبافت.

خرمگس احمق: کجا؟ پاتو گذاشتی رو قلبم... بیست و سه تا کفشدوزک زیر پات له شد. جای پات مونده... قلبم پر خونه... سیاهی بالهاشون رفته... قلبمو خون گرفته. سرخ سرخ شده... پاتو گذاشتی رو مغزم. کشته شدن... بیست و سه تا جیرجیرک! بیست و سه تا پروانه! یه خرمگس عاقل! مغزم قرمزه. سلولهاش خاکستری نیست. سرخ سرخه... نوشته هام بوی خون میده...بوی زندگی...یه چیز از مغزم٬ یهویی ریخت رو دلم...هزار تا پروانه تو وجودم پر کشید...تو رگام جای خون٬ شاش شپش خون جاریه...پاتو گذاشتی روشون...حشره ها رو جاودان کردی... رگام پر خونه...میشه نری؟

لطفا بمانید و باز هم بنویسید خاله ی پروانه ها و جیر جیرکهای دنیا.........لطفا........

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس عاشق: گفته بودم که: من٬ با عشق و نوشتن کامل خواهم شد. و برایتان خواهم سرود. و زندگی را قابل تحمل خواهم کرد. نخواستید. که پیامبران را لجن مال میکردید. به چاه می افکندید. و می آزردید. من٬ پیامبر تخیل ساده و کوچک خود بودم. از من دریغ کردید: عشق را... و بی عشق٬ از خود دریغ کردم٬ نوشتن را: تمام شدم.

خرمگس احمق: همه تان حرف بودید. حرف. حرف. حرف..هی حرف. هی حرف...حرفهایی که پشت سر هم تکرار میشدید و آنقدر ساده نبودید که کلمه شوید...کلمه باشید...

خرمگس نفهم: فکر کردم خوشبختم: پام رسیده بود به یه جای نرم. پای زخم خورده و تاول زده ام٬ از ریگ زار و شوره زار و کویر....با تمام وجود داد کشیدم: "من خوشبختم. میتونی اینو بفهمی؟ " اینجا نرمه. نرم...فرو رفتم..باتلاق بود.

خرمگس بیشعور: هر کی بخواد به تنهایی من نزدیک بشه٬ گازش میگیرم. همه دروغ میگن. مگه اینکه عکسش ثابت بشه: که نمیشه... (و اصل را بر اثبات نمیگذاریم. چرا که هیچ چیز قطعی نیست... مطلق نیست. ) که رابطه٬ یعنی:تعفن خودخواهی... تحمل حضوری غیر...سانسور اراده...به قول بابابزرگم:" دعوا و سوء تفاهم و کتک کاری و اعصاب خوردی..." خب! واسه همینه که بابابزرگم هیچ وقت زن نگرفت (ما خانوادگی تنهاییم) سیگار همای بی فیلتر میکشه...خیلی هم ناز و مهربونه..

خرمگس خرفت: یادتان هست٬ میگفتم: باشکوهید. شکوه من بودم. و باشکوه بودن شما٬ یعنی: با من بودن.در لحظات با من بودن ...باشکوهید(نیستید...برای هیچ کس). در حضور من. من.. من.. و هر آنچه در من است باشکوه است.. و من٬ چشمانم را میبندم تا محو شوید..برای ابدیت... " خسته ام... تنها تو شکوه بودی...باشکوه بودم...خوابم میاد..."

خرمگس روشنفکر:حالم بد بود. فکر میکردم: " حالم بده. باید برم با یکی حرف بزنم...با یکی حرف بزنم " بعد٬ خیلی آروم تخیل کردم : " از اینا باید-فقط- سیگار خرید" یه نخ سیگار خریدم. پک عمیقی زدم و دوباره تخیل کردم:" از اینا باید-فقط- چیپس خرید  " یه چیپس سرکه نمکی خریدم. یه دونه یه دونه خوردم. تخیل کردم: " از اینا باید-فقط- قهوه خرید " رفتم کافه هشت و نیم٬ یه قهوه ترک خریدم و آروم آروم سر کشیدم............ گریه کردم

خرمگس نیهیلیست: بخش "دفع آفات" مغزشان فعال شده است...لعنتیا! مگه ما آفتیم؟... بخش "دفع حشرات" مغزشان فعال شده است...حشرات عزیز! سلولهای خاکستری مغز احمد رحیمی! لطفا برخیزید!... "مهاجرت؟" نه..."اعتصاب؟" نه...خودکشی دسته جمعی...به سبک ژاپنی ها...

پ.ن: و شما فحاش عوضی٬ که خودتو معرفی نمیکنی: خوب گوشاتو وا کن! با اینکه حوصله ی خودمو ندارم٬ ولی حاضرم بخاطر چیزای مسخره بجنگم.بمیرم...همینطور که بخاطر چیزای مسخره زندگی میکنم(خانواده. سیگار. عادت به زنده بودن ) چیزی واسه از دست دادن ندارم...لعنت به شما! یه زمان دنیای وب٬ آخرین پناهم بود( از دنیا مسخره ی بیرون) خرابش کردین. هیچ فرقی با دنیای پوست و استخون نداره. دیگه دنیای مجاز نیست. دنیای کلمات نیست. ریدین بهش..........دیگه هیچی مهم نیست...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت

کنه: آقای آدم! ما به چسپیدن شهره ایم... روی چسپ دو قلو قیمت میگذاری!!!!! هفتاد سال به زمین چسپیده ای و مرا با چند روز زندگی٬ رسوای دهرم کرده ای!!!!!!!!! راستی! من به تو میچسپم٬ یا تو به من؟ 

پروانه: آهای خرمگس خرفت! تو را که میبینم٬ به خدا معتقد میشوم. تو نمونه ی کامل خدازدگی هستی.......

خرمگس معتاد: اعتیاد زلزله ی زندگی!..... جوانان این مرز و بوم٬ ژاپن شده اند. ارگ بمشان٬ سالهاست فروریخته...ارگ دلشان؟!!

خرمگس عاشق: ماه! اولش فکر میکردم یه چیز تو وجودت هست که بهم میگه:" ماه دروغگوی بزرگیه" حالا فهمیدم٬ اون چیز٬ تو وجود خودمه: که فکر میکنه همه دروغ میگن (مقصرش توئی "ب.ن"...آخه چرا؟!... دیگه نمیتونم به یه "حضور مونث" اعتماد داشته باشم... من به عشق بدبینم. بدبینم لعنتییییییییی... روحمو کشتی! دیه شو بده! دیه ی روحمو بده...دیه شو بده... لعنتی..

پ. ن:خرمگس خرفت: میدونی چرا دنیای وب و نوشتن رو دوست دارم؟... وقتی مینویسم: "... کرده است..." هرگز نخواهی فهمید٬ من٬ "کرده" را با کسره ی "ک" میخوانم و تو با فتحه ی "ک".......... یه خرمگس میشناسم با لهجه ی کرمونی٬ ویز ویز میکنه....به علت یبوست بدخیم مغزی٬ تا یه مدت آپ "بروز" نمیشم... اذیتم نکن ماه! خواهش میکنم... 

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت عاشق: میدان انقلاب. ایستاده بودیم... میگفتیم:" آزادی؟ آقا! آزادی؟...آزادی؟..." تاکسی ایستاد. سوار شدیم. باید میرساندمش میدان آزادی. تا برود خانه. بوسید. خندید. گفتم: " غول جراغ جادوت رو بهم میدی؟... میخوام بهش بگم آزادی و برجش رو بذاره شونزده هزار کیلومتر اون ور تر " گفت: " غیر ممکنه...نچ" رسیدیم. رفت. گفتم: " آقا! انقلاب؟..." تاکسی ایستاد. سوار شدم. غول جراغ جادویش را جا گذاشته بود.( غول لعنتی! میدون انقلاب را فرستاده بود٬ شونزده هزار کیلومتر اون ور تر...گریه کردم...)

خرمگس خرفت عاشق: قلبش درد میکند. قلبش بیمار بود. قلبم سالم بود.بود.بود.بود... قلبم را هدیه اش دادم. قلبش را هدیه ام داد. درد میکند. آهای! قلبم درد میکند. قلبم؟ قلبم! توی سینه اش درد میکند.... ( آلزایمر داشتم. فراموشی داشتم...دچار آلزایمر بودم. دچار فراموشی بودم. بودم. بودم.... به خودم قول دادم عاشق نشوم. قسم خوردم عاشق نشوم...فراموش کردم...شدم.... این روزها٬ خرمگس خرفت عاشق٬ فراموش کرده است آلزایمرش را٬ فراموشی اش را...عاشق ماه شدم...به همین سادگی...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

کفشدوزک: بعضیهامون سیاه بدنیا میایم٬ بزرگ که میشیم٬ یواش یواش سر  و کله ی دونه های قرمز پیدا میشه...بعضیهامون قرمز بدنیا میایم٬ با یه ذره سیاهی که سال به سال بیشتر میشه...شما آدما چی؟ قرمز بدنیا میاید. قرمز خالص. قرمز سیر. بدون یه ذره سیاهی.... مردنتون چه رنگیه مسخره ها؟... سیاههههههههههه... تا اطلاع ثانوی از همتون متنفرم...

جیر جیرک: ای معشوقه ی زیبا روی! در عطر چشمانت غوطه خوردم. معطر شدم به جلوه ی جمالت... نمیدونم٬ چرا هر کی بهم میرسه٬ میگه: " اه...اه... بوی گه میدی! بوی فاضلاب میدی! بوی لجن میدی! اه...اه... خودتو بشور.... بیشعور!

مورچه ی بالدار: ترجیح میدم تو رسته ی پرنده ها باشم تا حشرات. حالم از این بی هویتی بهم میخوره. چقدر بدم مياد وقتی با پشه ها اشتباهم میگیرن. ..بال داشتن٬ واسه یه مورچه٬ تعالی نیست. حربه ی طبیعته واسه از خود بیگانگی... شما از اون بالا آدما رو مورچه میبینین و من بدبخت٬ مورچه ها رو آدم... بدترین توهین واسه یه مورچه اینه که بهش بگی:آدم..آدم!... سیگار خدمتتونه؟...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

زنبور زرد: ملکه٬ پیکی به جانب مرغ زیبای رنگارنگ فرستاد:" به استناد این مصراع " گویند که لحظه ایست روییدن عشق " عاشقتان شده ام. چاره ی وصال چیست؟ " مرغ زیبا در جواب اینگونه گفت: " شرطش اینست: زنبورهای قلمرو ات را به آشیانه ی من گسیل دار " مرغ زیبا با خویش گفت : " احمق! نمیداند عاشق یک مرغ زنبورخوار شده است.هه هه هه...همه شان را بی هیچ زحمتی نوش جان میکنم " چند روز بعد: آقای سوسک٬ زنبورهای گوشتخوار را دید٬ که تکه های بدن مرغ زنبور خوار را به کندویشان میبردند. ملکه ی زیبا پوزخند میزد و با طمانینه٬ یکی از سلولهای خاکستری مرغ زیبا را گاز میزد و می اندیشید: " بی هیچ زحمتی٬ قلمروی مرغ احمق را تصرف کردیم...اه! چقدر مزه ی خاکستر سیگار میدهد..."  آقای سوسک٬ آخرین جرعه ی ویسکی اش را سر کشید و گفت: " زندگی بوی گه میده! یکی بغلم کنه... لطفا! "

پ.ن :نوشته ات را نمیخوانند و مینویسند: " وبلاگ قشنگی داری...به وبلاگ من هم سر بزنید"... لطفا فحش ناموس بگذارید و اینگونه نظر نگذارید...لطفا نظر نگذارید و اینگونه نظر نگذارید....چرا زود به زود٬ بروز (آپ) میکنم؟ این وبلاگ w.c مغز من است... مغزمن!...هر آنچه را که در طول روز میبلعد٬ با فرغ بال تخلیه میکند...متاسفانه مغز من! اسهال است...(گلاب به روتون)

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

سوسک طلایی: خودمون رو میفروشیم. با عیار بیست تنمون٬ به حشرات "حس مالکیت" میدیم. زنبورهای طلایی هم خودفروشی میکنن. نه برای پول. واسه اینکه تو اوج لذت جنسی٬ طرفشون رو نیش بزنن. دیشب مست مست بودم. با یه سوسک بد بو... رفتیم کارخونه ی "پیف پاف"...ازش عکس گرفتن و زدن روی قوطیهای سوسک کش... بردنش آزمایشگاه٬ که فرمول جدیدشون رو امتحان کنن...دو تا بشکه روش خالی کردن. فقط یه خورده مسموم شد. امشب باهاش قرار دارم. قراره بریم کافه و توی یه فنجون کاپوچینو٬ شنا کنیم. لطفا داخل فنجان را نگاه نکنید...ما لختیم...
+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

پروانه: دیشب خواب دیدم٬ وسط یه تابوت٬ بدون بال و شاخک٬ خیلی آروم خوابیدم. یکی میگفت: " آهای بچه! پیله ها رو جمع میکنی؟...ابریشم که شوخی نیست. میدونستی پسر؟ با تو ام کره خر! " دیشب خواب دیدم٬ بغل سیزده تا پروانه٬ مقنعه ی نازک یه پروانه شدم. اه...لطفا این سنجاق را از سینه ی من بیرون بیاور! دیشب خواب دیدم:خشک شده ام...لطفا باران را بباران!

گل لاله رو دیدم. خواب یه تور... دیشب بارون اومد. وسط یه جاسیگاری خوابیدم. دیشب سرد بود. وینستون نویسنده ی مغموم٬ بالم را سوزاند. نویسنده نوشت: دیشب! هیچ نوشته ای شاهکار نبود. نوشته شاه بود. نوشته کار بود. دیشب خواب دیدم: خواب یک مزرعه... کلمات بال داشتند. کلمات پروانه بودند. آزادی پروانه بود:سرخ.........باران بالهایش را خیس کرد. نویسنده ی مغموم نوشت: یه لبیم دوخته شدیم٬ ما یه نسلیم که همه سوخته شدیم

دیشب خواب دیدم٬ دیشب را خواب دیده ام... هیچ شبی امشب نبود...سحر را خواب ندیده ام...سحر را نوشته ام. خلق کرده ام. لعنت به شبی که همیشه دیشب است...تعبیر خوابهایم چیست؟ برایم تعریف کنید.با شمایم... شما که فردا را خواب دیده اید؟!!!!...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

شپش: شب.داخلی: قاتل با یک روسری سیاه(با خطوط قرمز) صورت خود را پوشانده بود. مقتول در آخرین لحظات اندیشید: " خودشه! بابک لعنتیه! بالاخره کار خودش رو کرد. این همون روسریه که واسه جشن تولد مریم خریده بودم...خودشه! "........... چند روز بعد. روزنامه های صبح.خارجی: قاتل(مریم) بعد از اینکه شوهرش(بابک) را با روسري خفه ميکند٬ پدرش(بهروز) را با رولور به قتل ميرساند... چند روز قبل. همايش فمينيستولوژي. داخلي: سخنران٬ دماغش را بالا کشيد و گفت:" زنها در زندان سياه تاريخ پدرسالاري٬ با ميله هاي سرخ جنگ و خون٬ زيسته اند. مرگ بر جنگ. مرگ بر نرينگي. مرگ بر اختگي..." مريم٬ توي صندلي بيست و دو٬ از رديف پنجاه و هفت٬ لم داده بود و چرت ميزد

 خرمگس خرفت:زنهاي قديم٬ فوق فوقش هند جگر خوار بوده اند. زنهاي امروزي٬ زنهاي مدرن٬ به جگر و دل و قلوه رضايت نميدهند.... پيتزا پپروني و بيف استراگانف.........اي کوفت بخورند دوست دخترهاي شکموي امروزي... آمين!

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس بیشعوردوست پسر توی عمرش پیتزا نخورده بود. برای دوست دختر پیتزاهای گران قیمت میخرید. دوست دختر هی میخورد و دوست پسر هی پول میداد... روزی٬ دوست دختر به دوست پسر گفت: " برات کلاه خریدم. باید کلاهت رو بیندازی دور.. این کلاه بیشتر بهت میاد... آه! عزیزم... " دوست پسر کلاه قدیمیش را به اجبار دوست دختر٬ دور انداخت. و کلاه نو را بر سر گذاشت و گفت: " آه! متشکرم عزیزم..."  تا اینکه دیروز٬ توی خیابان ولیعصر٬ دوست پسر٬ دوست دختر را با یک آقا پسر نسبتا خوشگل٬ دست در دست هم٬ دید. کلاه قدیمی دوست پسر٬ روی سر آقا پسر نسبتا خوشگل بود... دوست پسر افسرده شد. آقا پسر نسبتا خوشگل به خانم گفت: " این یارو بدجور به من زل زده... کلاه سرش چقدر شبیه کلاه قبلی منه...همون که چند روز پیش٬ دور انداختیم!!!....."
+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

سوسک حمام: سخته٬ خیلی سخت! سوسک بودن٬ "بما هو سوسک بودن" خیلی غم انگیزه...خیلی... و دردناکترین بودن٬ در تمام کائنات٬ سوسک حموم زنونه بودنه... وحشتناکه! وحشتناک...

 شپش: اگر سه ماه با این وبلاگ همراه باشید٬ یا حشره میشوید یا حشره کش٬ یا حشره ای خواهید شد٬ حشره کش:چون عنکبوت. اگر ده ماه  همراه باشید٬ پولدار میشوید و سهام کارخانه ی "پیفـپاف" را خواهید خرید(قول حشره ای میدهم. شک نکنید). و اگر دوازده ماه همراه باشید: لیسانس افتخاری حشره شناسی را برایتان کامنت خواهم گذاشت.اما!..اگر از فردا ترکم کنید٬ هرگز نخواهید فهمید:چند ماه را تلف کردید٬ تا بخوانید٬ خزعبلات دیوانه ای را که چرت و پرت مینوشت...و چیزی نبود٬ جز فردی تهی شده از معنا(در انتظار معنا نباش:چون بکت در انتظار گودو! دنبالش نگرد: گشتیم نبود٬ نگرد نیست)...که پناهنده ی دنیای حشرات بود. که تحمل پوچی "انسان زیستن" را نداشت. که حشرات "درد بودن" را نمی اندیشند.٬ ویز ویز میکنند٬ نیش میزنند. که انسان مخترع گورستان است و حشرات را گورستانی نیست(حشرات٬ تنها در ذهن و تخیل انسان٬ بظاهر میمیرند. مرگ نیز٬ یک اختراع انسانیست.)

پشه: اپیزود(۱) : خوابگاه. سال۱۳۸۴: دانشجویان روشنفکر عینکی٬ سیگار میکشند. اتاق۱۳ پر از دود است. پشه های بیچاره٬ یکی یکی سقوط میکنند و میمیرند. تف به مرام سیگار!...اپیزود(۲): خوابگاه. سال۱۳۸۵: دانشجویان درسخوان عینکی٬ درس میخوانند. اتاق ۱۳ پر از سکوت است. پشه های بیچاره٬ یکی یکی سقوط میکنند و میمیرند: پشه های خمار! پشه های معتاد٬ پشه های مغموم دردمند... لطفا کسی سیگار بکشد: آه! نیکوتین! نیکوتین..." اونقدر سیگار به خورد بابا بزرگ و ننه بزرگ ما دادن٬ که یه جهش ژنتیکی وحشتناک اتفاق افتاد... بی غذا میتونیم باشیم..بی سیگار نه... لعنت به این روشنفکرای مسخره ی سیگاری و غیر سیگاری...روشنفکر و درسخون... تف به مرام سیگار "

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

پشه۱: باز باران با ترانه. با گهرهای فراوان.... توی جنگلهای گیلان٬ پشه ای چند ماهه بودم؟... متولد نشده ام(نخواهم شد!!)...وای! وای! وای! آخر هفته ها میرم گیلان و توی ویلای سبز٬ با صدای جیرجیرکی همبستر میشم: خیس میشم... ایام هفته را؟ با صدای اینهمه آدم! خودارضایی میکنم...اه! اه! اه!... چند روز به آخر هفته مونده؟ ..از پشه بند جمجمه تان میگذرم... مغزتان را نیش خواهم زد! دارم هذیون میگم...میگم؟

پشه۲: موشها عامل انتقال طاعونند. ما به دنیای مالاریا تعلق داریم. آلبر کامو طاعون را نوشت. عبید زاکانی موش و گربه را...موشها و آدمهای اشتاین بک را خوانده ای؟...ما را به کدامین جرم جاودانه نمیخواهی؟...نفرین بر قلم. نفرین بر کاغذ...ما به دنیای کتابهای علمی و پزشکی تعلق نداریم. حسیم. کلمه ایم. مفهومیم... ادبیاتیم. نفرین بر قلم. نفرین بر کاغذ...

پشه۳: من به یک حضور مونث٬ برای باروری احتیاج دارم. حضوری فراتر از مادینگی... قادر به پرستش زنی هستم که قادر به پرستشم باشد... هیچ نیمه ای نیمه ام را کامل نکرد. نیمه ها چندش آور بودند. نقاب عاشقی کسل کننده شده است. میتوانم معشوق باشکوهی باشم...لطفا کسی عاشقم باشد!

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

پروانه: از حشرات متنفری؟ اسمشون که میاد چندشت میشه؟ بچه که بودی٬ با قصه ی "خاله سوسکه ی" مامان بزرگ میخوابیدی... قرآن که میخونی؟ مورچه٬ عنکبوت و زنبور٬ هر کدوم یه سوره واسه خودشون دارن...عسل که خوردی؟...مگس اگه نبود٬ هیشکی به "اسماعیل" زن نمیداد. اسماعیل؟ کارگر بخش تولید کارخونه ی "پیف پاف"...یه دختر کوچولوی خوشگل داره..."آرزو"... چند ماه دیگه چهار ساله میشه...

زنبور عسل:...آقای سوسک ساکت شد. گفتم: "قبول دارم آقای سوسک! به قول آدمیزاد٫ مورچه چیه که کله پاچش چی باشه؟..." مورچه خوار دور دهانش را لیسید و گفت:" چرته...

خرمگس آنتی فمینیست: گفتگوی من و شپش... گفت: " شنیدم اگه مهمون اسکیموها بشی٬ بهت میگن شب کنار زنشون بخوابی! تو فرهنگشون یه نوع مهمون نوازیه " گفتم: " منم شنیدم... اونجا که شیش ماه سال شبه٬ فکر کن!...مگه میشه زنها رو بیشتر از چند شب تحمل کرد؟ " گفت: " وای! اگه روز اول سال٬ واسه عید دیدنی مهمونشون بشی٬ اون وقت باید شیش ماه صبر کنی٬ تا شب بشه٬ با اون سرمای کشنده...انتظار دردناکیه..." گفتم: " زنی رو میشناسی که ارزش اینو داشته باشه بخاطرش شیش ماه صبر کرد؟ من که نمیشناسم. فوق فوقش یه ماه..." گفت:" مادرای بیچاره مون! نه ماه صبر کردن و سختی کشیدن که من و توی مسخره بدنیا بیایم. ...حق نداریم بهشون توهین کنیم! " گفتم: " نه ما چیه؟ چرا چرت میگی؟...هفت ماهه...فقط هفت ماه..."

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

عنکبوت کور: هیچ عنکبوتی با تار خودش٬ خودش رو دار نمیزنه. ولی یه عنکبوت قاتل رو با تار خودش اعدام میکنن (دار میزنن) چرا؟ واقعا نمیدونی؟... همه چی رو آماده میخوای دیگه! یه ذره به اون مغز آکبندت فشار بیار٬ لطفا!  

سنجاقک پارانوئیا: میگم زندگی یه کمدی تراژیکه٬ کسی باور نمیکنه! توقع داری حالم خوب باشه؟ ای برادر! دلت خوشه ها! دو تا بچه ی آدمیزاد یه چوب کوچولو رو درسته فرو کردن توی ماتحتم و کر کر میخندن...تو جای من بودی چیکار میکردی؟

خرمگس شیزوفرنی: یه تار کلاه گیس تو رو با هزار تا ماده مگس...هه! خوب کردم آبروتو بردم. بذار همه بفهمن کلاه گیس داری! کچلی! تو حق داری همه جا دوره بیفتی و بگی من یبوست دارم٬ اون وقت من...

شپش مانیا: چقدر این زندگی چندش آوره! هر چی تو دنیاست معلوله (یه علت پشتش خوابیده) یه مشت موجود معلول...معلول..معلول...مگه قراره هر معلولی سوار ویلچر بشه؟ پارا المپیک دیگه چه صیغه ایه٬ وقتی شیش میلیارد آدمیزاد معلول٬ سر و مر و گنده خمیازه میکشن؟

خرمگس نیهیلیست: از چند روز آینده٬ آقایان و خانمها: باکتری(برادران باسیل و شرکا) میکروب٬ ویروس و غیره٬ به جمع نویسندگان این وبلاگ اضافه خواهند شد...منتظر شعرهای خانم اچ آی وی باشید٬ که سرود: من یگانه وجودی هستم...که بچه مثبت بودنم زجر دیگران است...نباد اچ آی وی خونتان مثبت: آمین... منفی میمیانم٬ تا مثبت به نکبت هستی ات ادامه دهی (اوا خواهر! میبینی تو رو خدا! بچه منفی بودن یه دردسره٬ بچه مثبت بودن هزار تا دردسر! این طرح امنیت اجتماعی دیگه چه صیغه ایه؟)

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

نویسنده:زنبور زنبورویچ-کندوی زرد-روسیه...مترجم:خرمگس خرفت-wc-ایران.نمونه ی متن: ویز..ویزززز.ویز..وییییییی...ززززززززززز....ویززززززز...((ترجمه:از زنبور عسل به انسان: آنچه دفع میکنم خوراک لذیذ شماست و آنچه دفع میکنید٬ خوراک لذیذ برادرم مگس. برای من و نیش زهرآلودم خانه ساختید. شعر سرودید(زنبوره نیش داره...آقاهه ریش داره) و برادرم مگس را از خانه اش بیرون راندید. دخترانتان را عسل نام نهادید و هیچ گاه هیچ کس نیندیشید٬ مگس نامیست از برای پسران؟ از برای دختران؟ بیایید به احترام رنج برادرم مگس(که سیاهپوش تاریخ ظلم منفعت شماست) بیست ثانیه٬ بیست کارخانه ی "مگس کش سازی" را (در بیست نقطه ی دنیا ) تحریم کنیم (که سرمایه دارانش سرمایه دارتر شده اند و کارگرانش در هیچ انقلاب کارگری شرکت نکرده اند - که گاهی مگس را مگش میخوانند و رادیو جار میزند: اعتیاد خانمان سوز است..که آشوده اند. آنها را خانمانی نیشت...) برادرم مگس٬ محکوم رنج شماست. که در آغاز با دستانتان(مگس کش کلاسیک:خواهرم پروانه میگفت) لهش کردید. به دهان بردید. مزه اش گس بود...بالایش آوردید. و این شروع رنج گلایه اش بود: کاش خوشمزه بودم. آهای انسان! خوب گوشهایت را باز کن!  با مگس کش شروع کردی٬ به بمب اتم رسیدی...همین.))
+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

عنکبوت بیشعور: ۹۷ درصد دوست دخترهای جهان٬ به ۳ درصد از دوست پسرهای جهان تلعق دارند...لعنت به بی عدالتی جنسی!

خرمگس خرفت: هی دوستان! من٬ نویسنده ی این وبلاگ٬ حشره ای(به مثابه حشره) نمیبینم. با حشرات میبینم. حشره نیستم٫ حشرات منند.

جیرجیرک کوچولوی سابق:بغل عروسکم خوابیده بودم(اسمش حسینقلیه) تختم حسابی جیر جیر میکرد. یهویی بسرم زد. مهمترین تصمیم زندگیم را گرفتم. به عوض حرف زدن و خرج کردن کلمات مسخره و روزمره٬ جیر جیر میکنم. فقط جیرجیر. عینهو تختم. دیگه خوابم نبرد. شب زنده داری شروع شد... میرم زیر تخت و میزنم به جیر جیر. حسینقلی هم بالای تخت٬ هر شب توی شلوارش جیش میکنه

شپش: جماعت حشرات دو نیمه شد. ۱- ناتو: جماعت ناتو با یه اکیپ دوست دختر- دوست پسر ترگل ورگل٬ تو کار ماچ و لاو ترکوندن اند. ۲- ورشو: جماعت ورشو٬ تنها و مجرد٬ واسه خودشون میچرخیدند و سیگار میکشیدند و عرق میخوردند... تا اینکه٬ خرمگس خرفت(پدر ورشوی نوین) فریاد کشید: " ورشو ایهای جهان٬ برای نجات ورشو٫ متحد شوید " متحد شدند. جماعت ورشو٬ نر و ماده٬ دست در دست هم٬ پیمان اتحاد بستند. که بزرگترین اشتباه تاریخ حشرات شکل گرفت: ورشوی متحد٬ ناخواسته ناتو شد. چرا که اتحاد زن و مرد ورشو٬ فروپاشی نظام ثابتشان بود....پس: اتحاد٬ گاهی نابودی قوم را نتیجه خواهد داد

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت:مسابقه ی سنگینی بود. تماشاگرای بیشعور٬ هی بهم فحش ناموس میدادن " مادر...چرا شوت نمیزنی...مادر..چرا توپو نمیگیری..." خودم رو رسوندم به میکروفن: " یک-دو-سه٫ امتحان میشه! آقایان٫ حشرات٬ تماشاگران محترم! یک- عمه ی همه تان را...دو- من داورم.داوررررررررر... بدون من چیزی اتفاق نمیفته...سه-..."... واسه ی ما حشرات رنگ و تیم٫ معنی و مفهومی نداره. هر دو تیم یه رنگ میپوشن: مشکی! مشکی؟ همونکه رنگ عشقه.عشق؟ همونکه قرار بود مقدس باشه. مقدس؟ همونکه یه نما جلوش گذاشتیم و بخشش کردیم:م-ق-دس-ن-ما...

پروانه: اول اولش كرم بودم. شما آدمهاي بي خاصيت چي؟ پروانه بدنيا ميايد و كرم ميشيد. ( چي؟ چي؟! كرم بودنت رو قبول نداري؟ ) تنتون كه طعمه ي كرمهاست. بريد گم شيد مسخره ها...

خرمگس خرفت: گور كن پير٬ حسابي دل داده بود به كار... بازنشتگي توي كتش نميرفت... گور كن جوان٬ بيكار و بيعار٬ مونده بود با خرج دو تا بچه و يه زن نقنقو...ديشب اتفاق افتاد...گور كن پير٬ تنش( دو دستي يه بيل كهنه رو چسپيده بود ) را سپرد به گور كن جوان. روحش شاد.( آهاي كرمهاي قطعه ي ۷  مواظب كلسترول خونتون باشيد. كم بخوريد٬ هميشه بخوريد...تعدادشون چند ميليارده و حالا حالاها تموم نميشن...آهاي تپلي! حرص نزن بچه. به همه ميرسه...)

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

 الف- رد خون را دنبال کن. از بالای پستون چپ شروع شده. دنبال میکنی؟... برو! برو! ( اینجا رو ببین! انگاری دست یه حشره ست... وای! پا...)  برو! برو! ...( اینم شاخک..)  برو! برو!..آخرشه. رسیدیم. میبینی؟ یعنی واقعا نمیدونی چیه؟!...پشه است احمق.  پشه! (آخی! طفلکی حسابی آش و لاش شده)

ب- مرد٬ انگشت شستش را نشان زن میدهد: " اَه. انگشتم چقدر کثیف شد... عوض یه هم آغوشی کوچولو٬ کلی پول میگیری... پشه هم باید بکشیم که خانوم خانوما اذیت نشه... عجب پر خون بود ها...اینا رو مکیده یا مال خودشه؟ "... زن..

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

پشه: این آدما عجیب مسخره ان...خودشون خون همو میریزن(این همه جنگ و کشتار و قتل و تجاوز و...)...ولی چشم دیدن ما پشه های بدبخت رو ندارن... که یه ذره (فقط یه ذره ) از خونشون رو میخوریم(حسابی کوفتمون میکنن...اه)

خرمگس بیشعور: حشره های وجودم مرده اند...وجودم دیگر حشره ای نیست. بشریت علیه من سنگر گرفته است. مگس کش...حشره کش...لنگ کفش...د.د.ت...پیف پاف...سوسک کش...سم دفع آفات...با همه ی تلخی ها٬ با همه ی پوچی ها...ویز ویزمان پایدار خواهد ماند...بشریت هلاک خواهد شد...بشریتِ خون و خیانت...جاودان باد شکوه حشرات...حشراتی که تنها به ویز ویزی قانعند...

خرمگس خرفت: واسه چی این همه خل و چلم؟ حشره ام دیگه. حشره ای میبینم. سیاه و سفید. باحرکت آهسته (همون اسلوموشن معروف سینماگرا) اینجوری بیشتر حس میکنم. بیشتر درد میکشم. طولانی و کشنده... خرید کردن آقای جیگولی و خانم ژیگولی رو با حرکت آهسته دیدی؟ سیاه و سفید چی؟ (تکونهای شدید شکم گنده ی جیگولی و سینه های پر ژیگولی...) اخ..اخ...حالت از هر چی "ژله" بهم میخوره...بالا- پایین- چپ- راست - بالا- پایین...

سوسک: هیچ حشره ای بهم نگفت :" کاکا سیا!..فضله جمع کن! " زنده باد فرهنگ حشره ای! اما. اما. اما...اما چی؟ یه خانومه ازم ترسید و یه آقاهه زیر پا لهم کرد.تف به همتون...

مگس: مگس کشهایتان را غلاف کنید. همین "ویز ویز " های ماست که تحمل پذیر کرده فحاشی و چس ناله ی شما دو پاهای لعنتی آشغال رو...ویزززززززززززززززز

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

یه جمجمه پر حشره:تنظیم کننده ی تفکر٬  یه زنبور بی عسل و زهرآلوده. تنظیم کننده ی تخیل٬ یه پروانه است٬ سفید و کوچیک. تنظیم کننده ی امور جنسی یه کرمه(توی پیله). تنظیم کننده ی ناخودآگاه٬ یه عنکبوت افسرده ست(بیست و سه تا سوسک٬ اسیر تارش شدن) تنظیم کننده ی روح٬ کرم شب تاب مهربونیه که یادش رفته بتابه(آخه زیاد نیچه میخونه)...تنظیم کننده ی...

 توی رگام جای خون٬ شاش شپش جاریه. قلبم هزار تا کفشدوزک تو بغل همه.

جیگرم مدرسه ی مگسهای دانشمنده(واسه همینه که هیچ دختری بهم نگفته: " جیگرتو بخورم...بر پدر مرغهای مگسخوار لعنت..." ) مامانم اینا میگن دیوونه ام. طفلکی من! راستی! چرا کسی عاشقم نمیشه؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

 این همه حشره روی کره ی زمین٬ سلولهای خاکستری مغز حاجیته(یعنی من...خودم...نوکر و چاکرت)اگه میبینی یه عده از لات و لوتاشون دور و بر توالت میچرخن٬ زیاد جدی نگیر(آخه توی اون لحظه دارم فکر میکنم.تعقل مینمایم.خرد میورزم)

پشه ها و پروانه ها رو تو بغل نور٬ دور شمع و چراغ و (حتی لامپ توالت عمومی...کم مصرف و پر مصرف) دیدی؟...اونجاست که دارم تخیل میکنم...به همین سادگی...

 

مسخ کافکا رو خوندی؟ گرگور سامسا از خواب پا میشه و میبینه یه حشره ی گنده شده...و اما من! من؟...هزار تا حشره یه صبح سه شنبه از خواب پا میشن و یهویی از تعجب شاخ در میارن(سوسک شاخدار یه نمونشه) آخه...آخه...همشون تبدیل شده بودن به من(باورتون میشه؟...نه؟!... به درکککککککککککک)...اه...چقدر از این کلمه ی تبدیل بدم میاد...تناسخ لعنتی...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |