تبليغاتX
خرمگس خرفت و غیره...
چه عیدی.......... چه کشکی..................... چه پشمیییییییییییییی............................؟!!!!!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت

سارای من

عزیز دلم. خسته م. دستامو بگیر. بریم روستا... گور بابای خوندن و نوشتن و فیلم دیدن... از پشت شیشه٬ زل بزنیم به دونه های ریز برف و قهوه بخوریم و سیگار بکشیم... سارای من.......... دلم تنهایی میخواد........... تنهایی و سارا و زندگی............ بهم تنهایی بده. آرامش بده... بهت چی بدم؟ عشق... نه... زندگی..نه..بغل..نه...تخیل..نه...کلمه...نه...یادت میدم به آدما و حماقت و غرورشون پوزخند بزنی..........یادت میدم یه دل سیر به زندگی بخندی........ نه........... شاشیدن به زندگی... به مرگ........... آره.......اینو بلدم...........بهتر از همه..... همین...

.عاشقتم سارا و میدونم چقده احمقونه واسه رابطه های چندش آورم با چند تا آدم!!! ( فقط آدم ) خودمو گول میزدم... که عاشقم.. عاشقم..........عاشق؟...عشق؟...نه.نه... خیالِ کاذبِ سراب آلودِ پوچ... عشق یه باره. یه دفعه ست... مگه نه؟... مگه نه؟... مگه نه؟.......... منم واسه اولین بار عاشق شدم.... اولین بار.. آخرین بار... همیشه..... همیشه..... عاشقم سارا... عاشق تو.......... عزیز دلم.............. دوستت دارم...........همه ی زندگیمی..... ببخش یه خورده خُلم..باشه؟... ..

یه مدت.. با تموم وجود رنج کشیدم...........رنج کشیدنو تجربه کردم............ مرتاض شدم سارا.......... خودمو واسه بغل گرمت آماده کردم................. بسه سارا............... تحمل آدما..رنج و نکبت.........بسه...................................... روز موعود نزدیکه............... تنهایی.............تنهایی.........سارا...............تنهایی و زندگی و آرامش................ سارا... هیشکی نمیتونه آرومم کنه.............. فقط تو................. فقط تو...........سارا............فقط تو...............بریم روستا................. سارا برات میجنگم....................برام بجنگ.................. عزیز دلم............... بغلم کن................ بغلم کن................. دستامو بگیر................ بریم روستا............... از آدما بدم میاددددددددددددددددددددددد....................... سارا.............. سگامون منتظرن.......... کلبه مون منتظره............ سارا.......... خسته م سارا..........  سارا........... عزیز دلم............. خسته م

 

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت

۸- دخترک که از کوچه میگذشت٬ زیر چشمی نگاهمان میکرد. همه را دریبل کردم. به سادگی٬ با لبخندی رونالدینیویی و حرکتی آکروباتیک٬ گُل زدم. فریاد بچه ها بلند شد: " ای وَل احمد رونالدو.. دَمت گرم " دخترک به انتهای کوچه رسید. حق الزحمه ی بچه ها رادادم. هر دریبل پانصد تومان و...بازی شروع شد. پشت دروازه نشستم. در رویای دخترک.... " آهای احمد خُله... پاشو توپو بیار. اگه شُل بزنی٬ رضا میشه توپ جم کن هاااا...آهای..بدوو " دویدم. دخترک پشت ستون مچاله شد. توپ زیر پایش ایستاد. میان چادر گُلگُلیش گیر کرد. توپ خیس شد. شیاری از گِل انحنایش را گرفت و پایین خزید. چشمان دخترک سرخ بود. گفت: " اون کثافتا به چه حقی بهتون میگن احمد خُله؟..." صدای دخترک میلرزید.

۹- الف) کفش لعنتی تنگ شده بود. پاشنه شو خوابوندم و زیرش یه عالمه کاغذ مچاله تپوندم که پاشنه ی پامو اذیت نکنه. ب) ماشین گشت پلیس ترمز کرد  "وایسا.. با تواَم پسر.."  بازرسی بدنی شدم. کاغذهای مچاله را بیرون کشیدند. چند صفحه از " تهوع سارتر" بود و "سرمایه ی مارکس" گفتند:  "جوجه مارکسیست بی ناموس"  گفتم :  "ببینید جناب سروان! سرمایه ی مارکس مجوز ارشاد داره"  کاغذهای مچاله٬ صاف شد. صفحه ی اول هم بینشان بود:  "مجوز ارشاد جمهوری اسلامی ایران.. به شماره ی..."  پوزخند زدم.  "بهتون که گفتم... مجوز داره..."  سروان با عصبانیت فریاد کشید:  "اسماءِ متبرکه رو توی کفشت گذاشتی که بگی روشنفکری؟ توهین به ارشاد.. توهین به جمهوری.. توهین....به این حرومزاده دستبند بزنین.."

۱۰-  پدر از مش قربان چند تا سیخ کباب خرید. مادر توی کبابها یه تار موی سفید دید و گفت: " اداره ی اماکن٬ باید مش قاسم رو بازنشسته کنه و نسل جوون رو که پشت در بسته ی بازار٬ بیکاره٬ وارد چرخه کنه..." گفتم: "مامان اسمیتِ اقتصاد دانِ خودم! اون وقت بجای دیدن یه تار ِموی سفید٬ یه عالمه تار ِموی سیاه خواهی دید و بالا خواهی آورد و..." چشمم به موهای سفید مادر افتاد. خدای من! مامان! شوخی شوخی پیر شدی!!! اصلن کی پیر شدی من نفهمیدم؟ موهات... پوستت... چقذه خوشگل٬ پیر شدنتو ازمون پنهون کردی... مامان! میذاری بغلت کنم؟.... پدر از توی دماغش تار ِموی سیاه و زمختی بیرون کشید و گفت: " زن! بیخودی به مردم بهتون نزن... مش قربون کچله... کچل..."

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت: امروز تصمیم گرفتم پسر خوبی باشم و پُستِِِ مودبانه ای بنویسم. حرفهای غیر بهداشتی٬ آنتی ناموسی٬ رکیک و "دست میکنه تو بینی... وَر میداره شیرینی" ممنوععععععع!!....یعنی میخوای لذتِ نوشتن ِ "شاشیدم به زندگی" را از خودت بگیری و چرت و پرت بنویسی و "کامنت بازی" کنی؟!!!...نه!...دمت گرم!... میدونستم... پاشو بریم رو چَمنایِ پشت دانشکده دراز بکشیم و سیگار دود کنیم و بشاشیم به زندگییییییییی.. آفرین پسر خوب! اَحمد کوچولویِ خودم.. پاشو!..

پ.ن: ویززززززززززززززز..............

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

۱- احمد رحیمی: واسه رفیق رفقا٬ نامه ی عاشقانه مینویسم.  مشخصات طرف: اسم٬ قد٬ رشته٬ رنگ مورد علاقه٬ نوع گنده گوزی: فلسفی٬ راوانشناسی٬ هنری و ... گفته میشه و شروع میکنم به نوشتن... با سوز و گداز و آه و عشق.... چند روزیه٬ مثِ خر تو گل گیر کردم... معشوق بهروز دامپزشکی میخونه... دامپزشکی...

۲-خرمگس شاعر: و در آغاز٬ زنها به ما مردها میگفتند:" سَروَرَم "... و بعد ها فرمودند: " مایه ی سُرورَم "... و اینک ما را با " سَر ِوَرَم کرده " به خانه ی مادرانمان گسیل میدارند...

۳- سهرابِ جیر جیر کها: گفت: " تا شقایق هست٬ زندگی باید کرد " شاعر این شعر٬ سهراب سپهری٬ چند سال پیش زندگی را بدرود گفت؟!!!... اینقذه نگو تا شقایق هست... میخوام بمیرم...

۴- گوگوش ِپروانه ها: یه زمانی از ته وجودمون میخوندیم: " ای دلبر من٬ الهی صد ساله شوی..." چند هفته بعد از همون زمان٬ فرمودیم: " برو گمشو... ایشالا همین فردا خبرت بیاد..." و فردا خبر مرگش نیامد که نیامد و دست در دست پسرکی بخت برگشته چون ما٬ نزول اجلال فرمودند...

۵- خرمگس بخت برگشته:... و زنان زندگیَم چیزی نبودند٬ جز دو سینه ی ورقلمبیده و یک دل سیر خیانت.

۶- شاملویِ زنبورها: گفت: " عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد..." مامانم برگشت خونه... رنگمون پرید... معشوقمو نهان کردم!!... خونه ی ما پستو نداره... توالت داریم... فرنگی نیس

۷- داریوش شب پَره ها: بچه ها! میدونین کدوم گربه ست که تو شکمش یه عالمه سگ هار زندگی میکنن و زخمش میزنن؟... آفرین بچه ها... اون ایرانه..." ایرانِ ماست "...

پ.ن: سمفونی مردگان (عباس معروفی) به عنوان یکی از صد رمان برجسته ی سال ۲۰۰۷ بریتانیا برگزیده شد...  دمت گرم باسی! سایه ت کم نشه... باش و بنویس...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

احمد رحیمی:عمویمان به شدت سنتی است و اینترنت را "اَشّدُ مِن الزنا" میداند. دختر عمویمان گریه میکند و به زن عمویمان میگوید: " ننه! ننه! ببین دخترای مردم توی خونه شون میشینن و با فشار دادن چند تا دکمه و آف و پی ام و کامنت٬ شوهر پیدا میکنن... یهویی ترشیده میشم٬ رو دستتون باد میکنم... من اینترنت میخوام. مودم میخوام. وب کم میخوام...اُهو اُهو..." زن عمویمان٬ با انگشت شست مرا نشانه میگیرد و میگوید: " آخه دختر... این شوهرایی که تو میگی٬ یکی مثِ پسر عموتن... این درست و حسابیا که نمیرن توی انیترنت... میخوای زن یکی مثِ پسر عموی خل و چلت بشی؟ " دختر عمویمان در حالیکه هق-هق میکند و آب دماغش٬ به لب بالایش میرسد٬ میگوید: " خدا مرگم بده ننه...زبونتو گاز بگیر..."

خرمگس خرفت: اینقدر بعضیا اَدا و اطوار در میارن٬ که رفتارایِ طبیعی ِحاجیتون٬ هم٬ اَدا و اطوار و شعار قلمداد میشه. مثال؟ شاشیدنِ شبانگاهی به نرده های سبز دانشگاه... بابا٬ به جون خودم٬ نه اَداست نه اعتراض به نظامِ نمیدونم چی چی...حس خوبی داره. هارمونی خوشگلیه. شُرشُر٬ ترس٬ فشار شدید و عدم دسترسی به مبال(گلاب به روتون)... ترکیب زرد و سبز و... واییییییییییییییی

پ.ن: عشق؟... وقتی مُردین٬ کنار هم دفنتون بکنن و یه ابدیت تو بغل هم بخوابین... که کرمهای نرینه٬ بدنِ تو رو بخورن و کرمهای مادینه٬ بدنِ معشوقتو... سارا! دو هفته یِ دیگه برمیگردم. خسته م. خسته.... باید خونمونو بسازیم. پُر ِکتاب و فیلم و کاغذ (روستا و دو تا سگ گنده)... تنهایی... تنهایی مطلق... اگه خونواده ها راضی نشدن٬ پایِ همه چی وایمیسی؟ هستی؟ تا سیزده فروردین کارو یه سره کنیم؟... وقت نداریم سارا... کلمه... کلمه...تنهایی...تنهایی مطلق... 

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

حشرات را بهتر بشناسیم (۱):

پروانه: جماعتی از زنان را مانَد که در پیله ای از کِر ِم پودر و پَنکِک٬ پروانه ای زیبا میشوند... اِوا مامانَم اینایِ حشرات...

کرم: توده است( عامه...عوام ) یا له میشود... یا پروانه ای باشکوه.......

جیرجیرک: هنرمند حشرات که دیده نمیشود و صدایش سکوت شب را میشکند. جیر... جیر...

سوسک: کاکا سیاه حشرات... لعنت بر نژاد پرستی... لعنت بر آپارتاید... لعنت بر سوسک طلایی(بور). زنده باد آزادی... ویزززززززززززززززز...

سنجاقک: بیشتر بواسطه ی فرو کردن چوبی در ماتحت و نظاره ی پروازش٬ مورد توجه بوده است. که بچگی ِ تعدادیمان٬ مملو از چنین خاطره ایست... آخخخخخخخخخ

عنکبوت: روشنفکر....بدون شرح!!!

شپش: سیاستمدار... بدون شرح!!!

کنه: احمد رحیمی! که خودش را به دنیای نوشتن چسپانده است. ول کن معامله هم نیست...

خرمگس: بی هویت! نه این است نه آن... نه خر است نه مگس... نیش میزند. چجوری؟ اینجوری: " آهای! میشه یه خورده فکر کنین... نه! فكر نه... میشه یه خوره تخیل کنین؟ نمیشه؟!... به درکککک... سقراط بزرگ خودش را خرمگس میخواند... احمد رحیمی کوچک هم همینطور... ویززززززززززز.

پ.ن( خصوصیه ): عزیزم! تنها کس و کارمی توی این دنیای نکبت زده.. آخه فقط و فقط واسه تو دلتنگم. آره.. آره...... واسه کوچولوها هم دلتنگم... واسه خواهر زاده کوچیکا٬ بَبَلی بَبوها... واسه "عهدیه" که چند ماه دیگه بدنیا میاد... خب ٬ اونا بزرگ میشن و دیگه دلم واسشون تنگ نمیشه.... عزیزم! بمون... تنهام نذار... خب؟... بزرگ نشو... راستی! دلم واسه اون راننده تاکسیه هم تنگ شده.(( دلم واسه همه ی چیزایی که تو رو یادم میاره٬ تنگه... دلم واسه خاطرات مشترکمون تنگه... همه جا توئی.. همه چی توئی... عاشق شدم؟... شدم... شدیم... عشق؟ رابطه ای که آرامش میده... رابطه ای دو سویه... دو طرفه... رابطه؟ نه... یه حس... یه... یه... میشه تعریفش نکنم؟ ))  راننده ی زبل!! گمونم فهمید داریم سربسرش میذاریم٬ واسه همین تو دلش گفت: " خر خودتونین! " درسته آقای راننده٬ من خرم. یه خر خوشبخت. این خانوم صاحابمه. عزیز دلمه. همه ی زندگیمه. مترسک بانوی ِ مزرعه ست...( شماره ی پلاکشو ورداشتم... چرا؟؟؟؟؟؟؟ خودمم تویِ چرائیش موندم.......چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/...چ ـ را: دو بخشه...مثل ِ: سا ـ را... اینم دو بخشه... اَح ـ مَد... کا ـ فه... " نِ ـ وش ـ تَن "... به درک که سه بخشه... به درککککککککککککککک....... مهم اینه که تو رو دارم... باش... فقط باش... همیشه... خب؟  

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |