احمد کوچولو: ببخشید خانوم! ویار یهنی چی؟... مامانم میگه وقتی منو حامله بوده٬ به مقز گوسفند و چقندر غند ویار داشته......... یهنی چی؟
بابا!... بابامترسکِ فیلسوفِ خودم! مگه مترسکها از کاه درست نشدن؟! پس اونا که تو رو میدزدن٬ زدن به کاهدون! مگه نه؟!!... ( مترسک فیلسوف: آرزو! گلم! عزیزم! ... چه زود بزرگ شدی دختر! داری پنج ساله میشی... چند روز دیگه جشن تولدته...وایییییییییییییییییییییییی... )
سئوالات بینادین زندگی احمد رحیمی: ۱-چرا خورشید میتابه؟... ۲- اگه بگم " اگزیستانسیالیسم" گنده گوزی کردم؟...۳- چرا گاوها پستان بند ندارند؟ ( یعنی گاوها پسرند؟ چرا پسرها پستان بند ندارند؟ یعنی پسرها گاوند؟ )...................... ادامه دارد...........
مترسک فیلسوف و آناهیتا- دختری بنام سگ باز هم قربانی حسادت شدند. ( به درک! تخیل احمد رحیمی تعطیل بردار و فیلتر بردار و بردار نیست..بر...دار... نیستتتتتتتتتتتتتتتت...........خسته نمیشن اینهمه نوشته ها٬ سبک و هسته ی نوشتاری احمد رحیمی رو میدزدن؟.. به ت.خ.م ِ چپش! )............ حاسدان عزیز! شما کود حیوانی انسانی مرغوبی هستید.. برای رشد٬ به شدت محتاج عملکرد قوی و همه جانبه تان هستم...
آخیششششششششششششششششش... چه حس خوبی داره..... دوباره حشره شدن٬ معرکه ستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.............. ویززززززززززززززززززز.... دوست دارم همینجوری چشامو ببندم و بنویسمممممممممممممممممممممممم.........................
پ.ن : دلم واسه کافه کاکائو تنگ شده.... واسه راه آهن...واسه اون آقاهه که گفت: چه نسبتی با هم دارین؟........ "نامزدمه".....قباحت داره٬ بفرمایید داخل سالن... دلم تنگه...... تنهام نذار... دوستت دارم..... باهات خوشبختم........ میفهمی؟