تبليغاتX
خرمگس خرفت و غیره...
مترسک فیلسوف:

۱- مترسک٬ روی دیوار سلول انفرادی اش دو پنجره ی کوچک کشید...امروز٬ پنجره ها را پاک کردم و دو چشم بزرگ کشیدم! دو چشم سیاه! دو چشم اسطوره ای!...من٬ به دیده شدن٬ بیشتر از دیدن محتاجم

۲- فشار خون بابام بالاست. خیلی عصبانی میشه. نمک براش بده. آخه نمک فشار خون را بالا می بره. مامانم میگه: اگه باباتون من و شما را کتک می زنه بهش حق بدید٬ آخه فشارش بالاست. منم به بابام حق میدم. به اون کوسه ی بدجنسی هم که لنگ چپ دایی اسفندیار را خورد٬ حق میدم. آخه دریا پر نمکه...پر نمک!

۳- وسایلو جمع کن. از اینجا میریم. پاشو زن. پاشو. پسر صابخونه هست که هست. اصلا پسر شاه...بی ناموس عوضی... کفتر باز مافنگی... بذار بشنون. به درک... به قبرت نور بباره غلامرضا : "رحیم٬ زن خوشگل دردسر داره٬ خر نشو " باید بریم. معطل نکن...روستا؟ که پسر کدخدا و اون ممد رضای مادر... بفهم سکینه٬ خوشگلی...همون پارسال که اون پسره ی قرتی بهت گفت:" حیف تو نیست ژیگولی..." باید میمردی. سریعتر... یالله... یه کار پیدا کردم. با جای خواب...میریم باغ وحش...

۴- مترسک فیلسوف می تفلسفد:آدم ها سه دسته اند:۱-خوب ها۲- بد ها ۳- احمق هایی که فکر می کنند آدم ها دو دسته اند:۱-خوب ها ۲- بد ها

۵- الف: درسته عوضی! پنج تا گلوله...اولی٬ برای چهار سال نبودنت. دومی...........!!! سومی٬ برای صفحه به صفحه نامه های عاشقانه و چهارمی٬ به جبران لحظه به لحظه بوسه های... پنجمی مال خودمه. واسه متلاشی کردن قلبم. که هنوز دوستت دارم و با همه ی رذالتت دوستت خواهم داشت... ب: پنجمی را اول شلیک می کنم...بدرود...........(خرمگس خرفت: مترسکِ رمانتیکِ خودم! چرا بهشون نگفتی گلوله یِ پنجم٬ مشقی بوده؟!!!!!!!!!...خیلی کلکی عمو.........)

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

مورچه ها٬ نمکِ اشکِ احمد رحیمی را خوردند. نمکش یُِددار نبود. بیمار شدند. مُردند. ریش سفیدِ مورچه ها گفت: " لعنتیا! اشکایِ این پسره یِ طفلی رو در آوردن٬ تا نسلمون منقرض شد. به درکککککککککککک! نسل آدما هم منقرض میشه. اینهمه دروغ! رذالت! خیانت! تا دل خدا را بشکونن و بغضش بترکه و گریه کنه! گریه کنه...." ریش سفیدِ مورچه ها مُرد.

هیشکی تحملم نکرد. گذاشتن و رفتن. رفتن؟ در رفتن. فرار کردن. چهار پا داشتن و دو تاشو قرض دادن که سبک تر بشن و رفتن و رفتن( یه مشت چار پای مسخره)....عزیزم! چند قدم مانده است: به مرز خلاقیت و تخیل. به مرز رنج! کمکم کن!

بیست و سه ساله شده ام. وقت زن گرفتنم شده است. مرد شده ام. شاشم کف کرده است...............من آرامش میخواهم. یک جفت چشم میخواهم. انگیزه میخواهم. سینه میخواهم. "خسته نباشی عزیزم" میخواهم.................... " گور باباشون. ما دو نفریم" میخواهم. نیمه میخواهم. گریه میخواهم..............انگیزه میخواهم..........احمد رحیمی بیمار بود. احمد رحیمی هذیان میگفت. تب داشت. لرز داشت.........یک پیاله سوپ داغ به احمد رحیمی ندادند. احمد رحیمی تنها بود...بشر تنهاست. خدا تنهاست.......احمد رحیمی تنهاست.حسینقلی تنهاست. مش سکینه تنهاست....

اعجوزه ای چهار سال پیش مچاله ام کرد. معجزه باش دخترک! بازتولیدم کن!...کاغذ که زباله نیستتتتتتتتتتتتتتتت...........میهمان ویژه راضی شد که بنویسه...بزودی!............. همه چی به درکککککککککککککککک

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس نویسنده : میگه: چرا نوشته هاتو ویرایش نمیکنی؟....اگه میخوای نویسنده ی بزرگی بشی٬ باید بخونی. فقط بخونی.... میگم: من فقط مینویسم. چشامو میبندم و مینویسم. مثلا همین نوشته درباره ی ویرایش. مینویسم و حتی یه کلمه شو تغییر نمیدم. ویرایش احمقانه ست. مثل جراحی دماغ میمونه. بقول رفقا " نباید تو خلقت خدا دخالت کرد " ویرایش دخالته. واسه اعجاز خلاقیت٬تخیل...ناشکریه. کفره...کتاب بخونم؟ ببین رفیق! من واسه نویسنده شدن٬ هیچ کاری نمیکنم. زور نمیزنم...فقط مینویسم... به همین سادگی...

خرمگس کوچولو: احمد رحیمی را اذیت میکردند. باران میبارید. "ریش سفید" مورچه ها گفت: " با احتیاط نمکشو جمع کنین. معجزه ست. تا حالا ندیدم یه قطره ی بارون نمک داشته باشه..مردیم از بی نمکی " احمد رحیمی گریه میکرد.... ریش سفید مورچه ها گفت: " این دیگه خیلی معجزه ست. تا حالا ندیدم یه قطره ی بارون قرمز باشه...یعنی میگین چی شده؟ هی داره زیاد میشه..." احمد رحیمی........

مجمع جهانی حشرات:لطفا اذیتمان نکنید. شما در بدترین حالت ممکن٬ دو نفرید "مثلا: روح- جسم " و ما در بهترین حالت ممکن٬ یک نفریم: " احمد رحیمی "...چند نفر به یه نفر؟!!!!!!!!!

خرمگس دانشجو: خوابگاهی شدم. جشن تولد احمد بود. ساختمان ۱۸. کوی امیرآباد. دعوت شدم. از قنادی روبروی بیمارستان قلب٬ کیکی با طرح " دخترک روستایی و کلبه ی سبز " خریده بود. دلمان نیامد بخوریمش " تا این زندگی واقعی را با کاردی غیر واقعی٬ قسمت٬ به شکمهایی غیر واقعی٬ روانه و در توالتی غیر واقعی٬ دفع کنیم " توی یخچال گذاشتیمش. باید محافظت میشد. برق چشم جعفر "شکموی پرخور و بدجنس. فیزیک. ورودی ۸۴" دیده شد. ساعت ۸ صبح روز بعد٬ با صدای حسین بیدار شدیم: " دخترک نیست. جعفر هم نیست" فرصت مناسبی بود تا دلی از عزا در بیاوریم. کلبه را بلعیدیم. "حالا که جعفر دست درازی کرده٬ چرا ما نکنیم؟ ".... جعفر آمد. دخترک را با احتیاط روی دست راستش گذاشته بود. صدای قار و قور شکمش٬ آهنگ عجیبی بود روی سکوت ما و کلام او:" گفت: عمو جعفر! جیش دارم... بردمش دستشویی...جیش کرد..."

پ.ن : من یه خوشتیپ پست مدرنم...کی میاد یه مجله بزنیم؟...دنگی؟....

بذارین به حساب مریضی٬ چند تا از کامنتاتون حذف شد.......... به درکککککککککککککک...باشه..معذرت....به درکککککککک/ همه چی به درکککککککککککک

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

الف رحیمی: تفاوت امثال من و عباس معروفی : منتظریم ۱۰۰۱ دلیل هُلمون بده به سمتِ نویسنده شدن. عباس معروفی٬ ۱۰۰۲ دلیل رو هُل میده به سمت اینکه٬ ۱۰۰۱ دلیل٬ هُلش بده به سمت نویسنده شدن. ( دلیل هزار و دوم: منتظر ۱۰۰۱ دلیل نباش٬ که... قلم و کاغذو بردار و بنویس. بنویس. فقط بنویس...اینجوری٬ هزاران خواننده یِ حال(شُهرت) و هزاران خواننده یِ آینده(جاودانگی) هُلت میدن به...) اگه نابغه نیستی زیاد زور نزن رفیق... به لالایی ابدی٬ مرگ٬ قناعت کن. شاید به شهرت برسی٬ به جاودانگی نه...(باسی! یهویی وقتتو با این بلوندایِ خوشگل تلف نکنی٬ ها!... اینجا یه عالمه گِدا گُشنه یِ کلمه٬ منتظرن. منتظرمون نذار. ببخش اینهمه گفتم " هُل..هُل.." باشه؟ ببخش اینجا مولوی هست٬ کوئیلو و اُشو میخونن...باشه؟

گربه ی سیاه و افسرده: سی و پنج میلیون لیتر بنزین وارد شد. هر حشره نیم لیتر: برای خودسوزی....کاردِ سوخت از ۱۶ آذر توضیع میشود...توزیع میشود...توضیح میشود...سوخت؟ کی سوخت؟...مگه صحبتِ چند نسله٬ بیشعور؟..میوووووووووووووووو

 خرمگس عاشق: " بخور٬ نوش جان! "....آدم برفی٬ در حالیکه چشمهایش را میخوردم٬ نگاهم میکرد و میگفت: " بخور٬ نوش جان! " چشمهایِ خوشمزه ای بود ( ۲هلویِ رسیده یِ آبدار ) سیر شدم. سیر...۲هسته را جایِ چشمها گذاشتم. سالها بعد که نفت ۱۰۰ دلار و عطر ِبهارنارنج٬ اِشانتیونِ اُدکُلُنِ "سارابا" و  آدم برفی٬ آب شده بود... ۲درختِ هلویِ تنومند٬ ریشه در ریشه٬ شاخه در شاخه ( کی میگه چشم به چشم نمیرسه؟ ) ایستاده بودند. با ۱۰۰ها جفت چشم..... هزاران جفت چشم... آبدار...

پ.ن:بزودی یه مهمون ویژه داریم: خسته ست. نویسنده ست...تنهاست...پسره. باکره ست. باشکوهه. شکوهه. ساده ست. قربانی ِحسادته. عاشقه. عاشقمه. عاشقشم. عاشقش میشی... مبارز ِ...نویسنده ست... منتظر باشید.....( دلت خوشه خرمگس! حالا کیا منتظر میمونننننننننن؟!!!!! )......

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس کوچولو: یه شب فهمیدم بابا دست بزن داره. مامانو میزد. مامان هی آخ و اوخ میکرد. ناله میکرد. چند ماه بعد شکم مامان یه تاول گنده زد. هی گنده تر میشد. گنده تر میشد. مامان یه نی نی کوچولوی ناز آورد. شکم مامانو خوب کرد. تاولش خوب شد. طفلکی نی نی کوچولو! هی گریه میکنه. مامان مرده. رفته پیش خدا. شکم بابا هم تاول زده( آه مامان گرفتش) هی غذا میخوره که قوی بشه. که تاولش خوب بشه. شکم سکینه دختر همسایه هم تاول زده. همونکه یواشکی میومد خونمون تا بابا کتکش بزنه و آخ و اوخ کنه. باباش هی میزندش. تاولش هی گنده تر میشه... عمار پسر همسایه با چاقو تاول بابا رو تِرکوند.

خرمگسیسم: " یار دبستانی من. بامن و همراه منی. چوب الف بر سر من. بغض من و آه منی. حک هک شده اسم من و تو...رو تن این تخته سیاه..."

خرمگس عاشق: گفتم" خائن".. سیلی زدی. رد چهار انگشتت روی صورتم ماند. جاودانه شد. رفتی برای همیشه. ریش گذاشتم. انبوه و بلند. تا رد چهار انگشتت را بپوشاند و زیر ریش پر پشت و سیاهم پنهان شوند. تنها..تنها..فقط...تنها دو سانتیمتر از انگشت اشاره ات بیرون زده است. پنهان نیست. به پیشانی و مغز و سلولهای خاکستری اشاره میکند؟ یا خدا و آسمان؟...نمیدانم....

خرمگس نوجوان:چند ساله نگهش داشتم. عاشقش بودم.واسش یه دماغ و یه دهان و دو تا چشم کشیدم. بادش میکردم و میبوسیدمش... بوسیدمش. ترکید...مُرد..تنها شدم. گریه کردم..." گریه نکن پسرم... واسه خودت مَردی شدی... بچه م ماشین تیغ باباشو میدزده و ریششو میزنه... که پر پشت بشه...خوشگل بشه... دیگه باید دخترا رو ببوسی٬ نه بادبادکا رو...سبیلت بزرگ شده... رشد کرده... تیز شده...مرد شدی خوشگلم..مردا نباید بادبادکا رو ببوسن..."

پ ن: دوستان بزرگواری فرمودن... واسم یه سایت طراحی کردن...آماده شد٬ آدرس میدم...( اونجا چون ثبت رسمی داره٬ میتونم نوشته های اصلیمو بذارم....برام دعا کنید ...این شکلکا چقدر خوشگلن! خوشگلتر و واقعیتر از آدما...همتون دعوت من!....عصری کافه هشت و نیم...     ......... با شمام شکلکای مهربون!...عمو خرمگس قربون همتون بشه...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

احمد رحیمی: ممنون وحید ... که روی قولت موندی و تا ۵ آذر صبر کردی. ورودت رو به جمع ِخوانندگانِ "خرمگس خرفت و غیره..." خیر ِمقدم میگم... بریم کافه هشت و نیم؟ دعوتِ تو؟ با خانوم ِش...(واییییییییی... ببخش! یادم نبود بچه یِ اصفهونی.. دُنگی؟ یا دعوتِ خانومِ ش...؟ ناسلامتی بچه یِ تهرون ِ... این حرفا رو نداره...مایه دارم که هست... ما که بخیل نیستیم! راستی! عروسیتون دعوتم میکنین؟...) خسته شدم از بس تنهایی رفتم!... گروهِ کُر ِجیرجیرکها! آماده!...اکشن!...

خرمگس بیچاره: کشتی غرق شد. شنا کردیم. به جزیره رسیدیم. متروکه بود. کلبه ساختیم٬ من و محبوبم. شکار میکردم. شنگول بودم. خیانت نمیکند. ما تنهاییم. مجبور است.خیانت نمیکند.میرقصید. جارو میکشید. با چوبهای درختان نارگیل٬ آدمک میساخت.... وارد کلبه شدم. گفتم: " عزیزم! یه پلیکان شکار کردم..." در آغوش گرفته بود. میبوسید: یک آدمکِ چوبی ِزیبا و... جاخورد. سرخ شد...گوریل ِ پشمالویی از پنجره فرار کرد...

خرمگس خرفت: دکتر گفت : " تو مغر خارق العاده ای داری. واسه همینه که هیشکی نمیتونه تحملت کنه. پیچیده ای..." دکتر مسخره! چی فکر کرده؟!! با یه احمق طرفه؟!! با یه ببو؟!!! ماخودمون ته روانشناسیم آقای دکتر!!!بشین بینیم با!!!!!!!!!!! ( احتمالا بستری بشم... تو رو خدا بهم سر بزنید... یه آسایشگاه روانی... واسم سیگار بیارید...خب؟ )

خرمگس عاشق: عزیزم! چهار ساله دفنت کردم. هر زنی که میومد تویِ زندگیم٬ یه بیل خاک میریخت روت. هیچکومشون دووم نیاوردن. میرفتن و دو بیل خاک بر میداشتن و با خودشون میبردن. و باز روز از نو ...روزی از نو... بیا بالا. اینبار خودمو دفن میکنم. مینویسم. مینویسم. مینویسم و زیر ِهزاران صفحه کاغذ پنهون میشم. شاید چند صفحه شون جاودانه شد. و هزاران نفر واسه حضورم٬ نبودنم٬ اشک ریختن... تا کاغذا خیس بشه٬ خمیر بشه و دورمو بگیره: مومیایی بشم. ابدی بشم...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس نویسنده: اینجا ایران است. اثر باستانی ِباشکوهی را کوبیدند و یک برج مدرن ساختند. عده ای در دفاع از این اثر و گذشته ی باشکوهش٬ نوشتند. خرمگس ِنویسنده هم نوشت: " آنگاه که در w.c طبقه یِ همکفِ این ساختمانِ مدرن٬ به عملیاتِ دفع مشغولید٬ سی ثانیه٬ فقط سی ثانیه٬ فکر کنید: " میدونی کجا میرینی؟ "

خرمگس خرفت: بزرگی میگه:" انسان آیینه یِ انسان است" خرمگس ِخرفت٬ دماغش را بالا کشید و گفت: " از روبرو٬ آیینه ی ِ محدبند: بزرگ نشون میدن٬ بزرگتر از اصل. از پشت٬ مقعرند. کوچیکِت میکنن٬ خوار و ذلیل....یه زنه منو شکست.... باهام روبرو نشید...شکسته و مُبهم...کج و معوج...آزرده و پریشون! 

خرمگس متوهم: نبوغم را کشف کنید. آنگونه که کریستف کلمب٬ آمریکا را کشف کرد و کلمبیا را بنامش نامیدند. و به شرافتم سوگند! یکی از موهای کله یِ پرپشتم را بنام کاشفم نام مینهم. و اگر در ۱۶ آذر ِِامسال٬ دستگیر و زندانی بشوم٬ آرایشگر ٍ اِوین را سوگند میدهم که از ماشین ِصفرش بخواهد به مویِ کاشفم رحم بکند...تخیلم ساده و زندگی بخش است. دروازه اش را گشودم. بخاطر ِخدا نجاتم بدهید....(دیشب خواب تولدمو دیدم. تو بغل ِداستایفسکی. همه بودن. همینگوی. وولف. هدایت. کوندرا. سالینجر. معروفی. سلین...آنا گفت: بر و بچ نویسنده! به افتخار قدم نورسیده٬ جشن و پایکوبی داریم...)

خرمگس بیچاره: آب شدم. گمان مبر که یخم و آفتاب سوزان بر کله ام تاخته و عقلم را زایل کرده است. یک اکسیژن تنها و ساده ام. که دو هیدروژن مادینه٬ دستم انداخته اند و به بازیم گرفته اند و به ریشم خندیده اند. در بازیگوشی دخترانه شان شرکت کردم. آب شدم...H2O... به همین سادگی...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |