تبليغاتX
خرمگس خرفت و غیره...
خرمگس خرفت: ژان پل سارتر٬ دو تا جمله یِ معروف داره: " جهنم یعنی دیگران........ کاش خدایی بود! " شنیدی؟... دیشب خوابشو دیدم. توی بهشت. باورت میشه! سارترِ ملحد و بهشت! حرف زدیم. به عربی(زبون رسمی بهشت) گفت: " کی هستی؟ "... گفتم: " خرمگسم "... گفت: " سقراطی؟ "...آخه سقراط اسم خودشو گذاشته بود خرمگس. گفتم: " نه. اون خرمگس ِباهوشه٬ من خرمگس ِخرفتم "... آلزایمر داشت. اسم قهرمان رمان تهوع رو یادش نمیومد. روکانتن؟ مورسو؟ راسکلنیکف؟ کارامازف؟  گفت: " تو یادت میاد خرفت جون؟... راسته که من گفتم جهنم یعنی دیگران؟ " موبایلش زنگ خورد. جواب داد: " توئی سیمون! دلبرکم...از جهنم چه خبر؟... آره! گذاشتَنَم معاونِ روابط عمومی بهشت.." َ

خرمگس عاشق: سالهاست دنبال نیمه یِ گمشده ام میگشتم. یافتمش. نیمه یِ گمشده ام را یافتم... واینک...که نیمه یِ گمشده ام را یافته ام..." خودمو گم کردم "...نیستم...

خرمگس تنها: کافه هشت و نیم! همه٬ پشت میزهایِ چند نفره٬ چند نفرند. من٬ پشتِ میز دونفره٬ یه نفرم...

خرمگس احمق:دو نامه ی عاشقانه. یک پاکت بهمن کوچیک. هفت فیلمنامه. چهل و هشت وبلاگ. پنج هزار طرح. یک رمان. سی و هشت فیشِ رستوران. سه گلِ رز ِخشکیده. پنج خوشبو کننده یِ هوا با بویِ بهارنارنج. سه عکس یادگاری. پنج فیلم پورنو و یک چاقوی خونآلود٬ به فروش میرسد..با قیمت مناسب.

پروانه: فروغ فرخزاد: " ..آه شاید...عاشقانم نیمه شب...گل بروی گور نمناکم نهند..." رفتیم ظهیرالدوله. سر قبر فروغ. یه پیره زنه ی بدعنق٬ دربونش بود. گفت: " برید. تعطیله...پنجشنبه بازه..." پشت سرمون٬ سه - چهار تا پیرمرد٬ با گُلهای پلاسیده٬ آه میکشیدن و سیگار دود میکردن...نکنه عاشق پیره زنه یِ بدعنق شدن؟!!... تعطیله فروغ!... منتظر پنج شنبه ها........ عاشقانَت....

خرمگس کوچولو: این است انشای ما: غولهای سیاره ای خوشگل و ملوس٬ سوار سفینه شان شدند تا قارچ جمع کنند. چشمشان به یک قارچ خوشگل افتاد. آنرا چیدند و داخل سفینه گذاشتند. مادرشان با نمک و ادویه پختش و آنها میل کردند. آنها  هرگز نمیدانستند که قارچ خوشگل٬ چیزی است به اسم بمب اتم که صاحبش موجودی است به اسم آدم. آنها با نهایت احترام٬ مسموم شدند.... این بود انشای ما.

یه چندین تا نظر بیربط به پست٬ یهویی دیلیت شد...شرمنده!

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

مورچه: قله نزدیک بود. قله ی سفید و باشکوه... پشت سر هم صعود میکردند. قله نزدیک بود. رسیدند. یکیشان گفت: "خدای من! این وسط یه سوراخه٬ نکنه آتشفشانی باشه؟ " مورچه ها به قُله ی ِ"کله قند" رسیده بودند. سارا گفت: " با اجازه ی بزرگترا٬ بله "......"مبارکههههههههههه! " از پشت اشکهایش٬ به سفره ی عقد نگاه میکرد. " گریه نکن خواهر کوچولو! خانوم معلم! عروس خانوم! آرایشت خراب میشه٬ ها "

زنبور : کندو که واژگون شد٬ ملکه پرواز کرد و یک کیلومتر آن طرفتر٬ فرود آمد. روی یک مین کوچک. از آن عمل نکرده های یک نفره. احمد قلی ِزنبوردار گفت: " يهويي يه صدا عينهو آسمون غرمبه بلند شد. ملکه که بشینه٬ بقیه ی زنبورا هم دورشو میگیرن. فكر كن! مين سنگین شده بود. سنگین...منفجر شد. ترکید. طفلکی زنبورا. حتی یه دونِشون هم زنده نموند. لعنت به جنگ. ( گوشِت با منه الهام-بیگُم؟ چته دُکی؟ نکنه عاشق شدی٬ کلک؟!! )

پشه: پرنده ها٬ کنج قفس کز کرده بودند. خمیازه میکشیدند. چرت میزدند. کاسبی ِپرنده فروش٬ کساد شده بود. فکر کرد: " باید فکر کنم...فکر..فکر..." چند روز بعد: " یافتم...علت چرت زدنشان را...شب٬ که ماه در آسمان دلبری میکند٬ پسرکِ عاشق٬ ویولن میزند٬ و پرنده ها٬ با آوازشان٬ همراهیش میکنند. و این سمفونی ِعاشقانه٬ تا صبح ادامه دارد ".... پرنده فروش٬ ویولن راشکست. مغز پسرک را متلاشی کرد. نوک پرنده ها را بست.( با همه ی اینها: ماه همچنان دلبری میکرد ) فردا صبح٬ همه ی پرنده ها٬ مردند. پرنده فروش غش کرد. مهندس فاطی٬ متخصص امور دام و طیور٬ گفت: " علت مرگ پرندگان٬ رمانتیسم و مباحث سانتیمانتالیسم و عاشقانه٬ نبود. آقای پرنده فروش! شما٬ آنها را٬ با بستن ِنوکشان٬ خفه کردید "

پ.ن: هر اندازه زرنگ و باهوش شدین٬ ساده و خرفت شدم. تقصیر شماست٬ حتمن٬ پسرای مردمو گول میزدین که دخترای مردم٬ گولم میزنن. خنگوله یِ خونه٬ واسه خودش مردی شده. وبلاگ داره. چشتون در بیاد.. صد تا کامنت دارم " وبلاگ قشنگی داری و.." نوشته هامو میدزدن. واسم فحش میذارن. بد و بیراه میگن. خنگوله یِ خونه٬ نویسنده یِ بزرگی میشه... یه روز بهش افتخار میکنین...اینا رو به شوهراتون بگین...باشه؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

 احمد رحیمی: زیاد فکر کردم تا بهش رسیدم: تفاوت من(امثالِ من) و عباس معروفی : میلیونها طرح٬ تویِ سرم وول میخوره: بعضی وقتا٬ به کاغذ و صفحه ی وب سرازیر میشه: تویِ ذهن خواننده آروم میگیره.......... بینهایت طرح٬ تویِ سر عباس معروفی٬ آروم گرفته: خیلی وقتا٬ به کاغذ و صفحه ی وب سرازیر میشه: تویِ ذهن خواننده وول میخوره....شاید: ( بینهایت طرح٬ توی سرش وول میخوره: به کاغذ و صفحه ی وب سرازیر میشه: توی ذهن خواننده آروم میگیره... ذهن ِخواننده وول میخوره ).........  طرح: رابطه ی " خیال انگیز " و عاشقانه ی کلمات............

نوشته ی بالا حاصل تفکر و تخیل یه عالمه حشره ست٬ چرا درست نمیخونیدش؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس نویسنده: عددها اعتصاب کردند. دیگر فروشنده نمیتوانست روی جنسش قیمت بگذارد. فرقی بین پژو ۲۰۶ قرمز و پژو ۴۰۵ سفید٬ نبود. عددها اعتصاب کردند و آدمها دیوانه شدند. تنها٬ آرزو ـــ کوچولویِ بازیگوش٬ چهارساله یِ خوشگل٬ که بویِ بهارنارنج میداد ـــ دیوانه نشد. که همه را دوست داشت. نه یکی... نه دو تا... نه سه تا...یه عالمه دوست داشت. آرزو٬ همه را "یه عالمه" دوست داشت...

خرمگس دیوانه: پدرمان کشاورز است. میخواهد زمینهایش را بفروشد و دختر عمویمان را قالبمان بکند و بفرستدمان هند٬ تا دکترای فلسفه بگیریم. ما میخواهیم برویم روسیه٬ سینما بخوانیم و یک معشوق زبان نفهم روسی دست و پا بکنیم که نتواند: گنده گوزی بکند٬ غر بزند٬ زر بزند٬ بحث بکند و چرت و پرت بگوید. مادرمان میخواهد دخترخاله مان را بگیریم و خسته شده است از اینهمه نوه ی دختری و میخواهد عروسش چندین نوه ی پسری بزاید تا مواظبشان باشد و ما برویم سر کار و شب برگردیم و غذا بخوریم و  دوباره شروع بکنیم و او هی نوه ها ی پسریش را بزرگ بکند و ما هی غذا بخوریم و قوی باشیم...هشت تا خواهرمان میخواهند سر به تنمان نباشد تا یک میراث خوار کم بشود و بقیه ی آدمهای دنیا٬ تا آنجا که ما میدانیم٬ چیزی نمیخواهند...و...و..و...و...: دختر همسایه مان میخواهد ما به خواستگاریش برویم.... او هرگز به ما خیانت نمیکند. و شاید نیمه ی گمشده مان باشد و عاشقمان بشود. او چند غزل است با چند قافیه:خَمیده! ورپریده! تَکیده! پُکیده! تُرشیده!... بر پدر چند سال اختلاف سنی لعنت! ما بهمدیگر می آییم( یک بیت هستیم با قافیه ی: تُف )...شاید عکس عروسیمان را توی وبلاگمان گذاشتیم... مرد است و قولش.....

خرمگس تایپیست: درسته قربان! من یه تایپیست ماهرم. چند میدین؟..بله! امتحان کنین! حاضرم...چی؟ آهان!...بگید..." زندگی خیلی گهه "..ز ..ز ...صبر کنین قربان...ن کجاست؟..ن..ن...صبر کنین قربان! آهان! پیداش کردم...د..د...د...دهنتو ببند مسخره! فحش نده بی ناموس..من یه تایپیست ماهرم...خفه شو...  دستتو بنداز... خودم میرم... ولم کن بی ناموس....د... د... د...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس مارکی دوساد زاده: درسته عزیزم. من بیمارم. مریضم. همه ی نظریه های روانکاوی بعد از فرویدم. سخنرانیهای آدلرم. درس گفته های یونگم. مازوخیستم. سادیستم. شیزوفرنیم. عقده ی حقارتم. کمبودم. لجنم. آشغالم. گاهی مانیا. گاهی فوبیا. گاهی پارانوئیا...میخواهم بروم تیمارستان. بگویم:" عزیزم معتقد است من بیمارم. پس بیمارم. مرا بستری کنید! " اگر قبول نکردند؟! فحشهای رکیک میدهم. بشکن میزنم. میرقصم. میگویم: " احترام یه معامله ست. معامله.معامله.له.معامله.له.له...له شدم. خورد شدم.شکستم" اگر قبول نکردند؟! در خودم بستری میشوم.با یک نوشته بالای تختم: " تجویز شود: روزانه دو پاکت سیگار. ده فنجان قهوه. گوشت ممنوع. زن ممنوع. ملاقات ممنوع. با یک آگهی برای روزنامه های صبح: به یک دختر جوان با روابط عمومی بالا٬ برای ابراز عشق به پسری روانی٬ که هیچکس عاشقش نشده است٬ با حقوق ماهانه سه هزار تومان٬ نیاز است. پول کافه و گل رز کسر خواهد شد. و با عشوه بخواند:" بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" تا پورسانت درخور توجهی دریافت کند...فوری!

سوسک: آقای پیف پاف٬ عاشق خانم سوسک شد. عینهو عشق یه مترسک به کلاغ. شب زفاف لعنتی! همیکنه یکی از اسپرمهای آقای پیف پاف به تخمک خانم سوسک رسید تا عمل لقاح شکل بگیرد...............................راسته که میگن عشق با وصال از بین میره؟

شپش: غصه نخور عزیزم. یا خودش میاد. یا خبرش. یا کامنتش. یا آفش. یا پی امش. یا اس ام اسش. یا..." میخوام صد سال سیاه نیاد...خبرش بیاید ایشالا " میخوای آروم بشی؟ سه بار بگو: " کشتم شپش شپــش کــــــــش شش پا را " خفه شو احمق! شپش٬ شپش کش نیست. آدم٬ شپش کش است. آدم٬ آدم کش است...آدم...است...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت:مسابقه ی داغی بود. بین پسرها و دخترهای خانواده. بیست و هفت تا گل خوردیم. بابابزرگ دروازه بانمان بود. با اینکه غیر از پا٬ از عصا هم استفاده میکرد٬ ولی... متاسفانه چشاش خیلی ضعیفه. اه!...هر کاری کردیم٬ نتونستیم گل بزنیم. مامان بزرگ٬ با ویلچر خوشگلش دروازه رو پر کرده بود و بافتنیشو میبافت.

خرمگس احمق: کجا؟ پاتو گذاشتی رو قلبم... بیست و سه تا کفشدوزک زیر پات له شد. جای پات مونده... قلبم پر خونه... سیاهی بالهاشون رفته... قلبمو خون گرفته. سرخ سرخ شده... پاتو گذاشتی رو مغزم. کشته شدن... بیست و سه تا جیرجیرک! بیست و سه تا پروانه! یه خرمگس عاقل! مغزم قرمزه. سلولهاش خاکستری نیست. سرخ سرخه... نوشته هام بوی خون میده...بوی زندگی...یه چیز از مغزم٬ یهویی ریخت رو دلم...هزار تا پروانه تو وجودم پر کشید...تو رگام جای خون٬ شاش شپش خون جاریه...پاتو گذاشتی روشون...حشره ها رو جاودان کردی... رگام پر خونه...میشه نری؟

لطفا بمانید و باز هم بنویسید خاله ی پروانه ها و جیر جیرکهای دنیا.........لطفا........

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس عاشق: گفته بودم که: من٬ با عشق و نوشتن کامل خواهم شد. و برایتان خواهم سرود. و زندگی را قابل تحمل خواهم کرد. نخواستید. که پیامبران را لجن مال میکردید. به چاه می افکندید. و می آزردید. من٬ پیامبر تخیل ساده و کوچک خود بودم. از من دریغ کردید: عشق را... و بی عشق٬ از خود دریغ کردم٬ نوشتن را: تمام شدم.

خرمگس احمق: همه تان حرف بودید. حرف. حرف. حرف..هی حرف. هی حرف...حرفهایی که پشت سر هم تکرار میشدید و آنقدر ساده نبودید که کلمه شوید...کلمه باشید...

خرمگس نفهم: فکر کردم خوشبختم: پام رسیده بود به یه جای نرم. پای زخم خورده و تاول زده ام٬ از ریگ زار و شوره زار و کویر....با تمام وجود داد کشیدم: "من خوشبختم. میتونی اینو بفهمی؟ " اینجا نرمه. نرم...فرو رفتم..باتلاق بود.

خرمگس بیشعور: هر کی بخواد به تنهایی من نزدیک بشه٬ گازش میگیرم. همه دروغ میگن. مگه اینکه عکسش ثابت بشه: که نمیشه... (و اصل را بر اثبات نمیگذاریم. چرا که هیچ چیز قطعی نیست... مطلق نیست. ) که رابطه٬ یعنی:تعفن خودخواهی... تحمل حضوری غیر...سانسور اراده...به قول بابابزرگم:" دعوا و سوء تفاهم و کتک کاری و اعصاب خوردی..." خب! واسه همینه که بابابزرگم هیچ وقت زن نگرفت (ما خانوادگی تنهاییم) سیگار همای بی فیلتر میکشه...خیلی هم ناز و مهربونه..

خرمگس خرفت: یادتان هست٬ میگفتم: باشکوهید. شکوه من بودم. و باشکوه بودن شما٬ یعنی: با من بودن.در لحظات با من بودن ...باشکوهید(نیستید...برای هیچ کس). در حضور من. من.. من.. و هر آنچه در من است باشکوه است.. و من٬ چشمانم را میبندم تا محو شوید..برای ابدیت... " خسته ام... تنها تو شکوه بودی...باشکوه بودم...خوابم میاد..."

خرمگس روشنفکر:حالم بد بود. فکر میکردم: " حالم بده. باید برم با یکی حرف بزنم...با یکی حرف بزنم " بعد٬ خیلی آروم تخیل کردم : " از اینا باید-فقط- سیگار خرید" یه نخ سیگار خریدم. پک عمیقی زدم و دوباره تخیل کردم:" از اینا باید-فقط- چیپس خرید  " یه چیپس سرکه نمکی خریدم. یه دونه یه دونه خوردم. تخیل کردم: " از اینا باید-فقط- قهوه خرید " رفتم کافه هشت و نیم٬ یه قهوه ترک خریدم و آروم آروم سر کشیدم............ گریه کردم

خرمگس نیهیلیست: بخش "دفع آفات" مغزشان فعال شده است...لعنتیا! مگه ما آفتیم؟... بخش "دفع حشرات" مغزشان فعال شده است...حشرات عزیز! سلولهای خاکستری مغز احمد رحیمی! لطفا برخیزید!... "مهاجرت؟" نه..."اعتصاب؟" نه...خودکشی دسته جمعی...به سبک ژاپنی ها...

پ.ن: و شما فحاش عوضی٬ که خودتو معرفی نمیکنی: خوب گوشاتو وا کن! با اینکه حوصله ی خودمو ندارم٬ ولی حاضرم بخاطر چیزای مسخره بجنگم.بمیرم...همینطور که بخاطر چیزای مسخره زندگی میکنم(خانواده. سیگار. عادت به زنده بودن ) چیزی واسه از دست دادن ندارم...لعنت به شما! یه زمان دنیای وب٬ آخرین پناهم بود( از دنیا مسخره ی بیرون) خرابش کردین. هیچ فرقی با دنیای پوست و استخون نداره. دیگه دنیای مجاز نیست. دنیای کلمات نیست. ریدین بهش..........دیگه هیچی مهم نیست...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت

کنه: آقای آدم! ما به چسپیدن شهره ایم... روی چسپ دو قلو قیمت میگذاری!!!!! هفتاد سال به زمین چسپیده ای و مرا با چند روز زندگی٬ رسوای دهرم کرده ای!!!!!!!!! راستی! من به تو میچسپم٬ یا تو به من؟ 

پروانه: آهای خرمگس خرفت! تو را که میبینم٬ به خدا معتقد میشوم. تو نمونه ی کامل خدازدگی هستی.......

خرمگس معتاد: اعتیاد زلزله ی زندگی!..... جوانان این مرز و بوم٬ ژاپن شده اند. ارگ بمشان٬ سالهاست فروریخته...ارگ دلشان؟!!

خرمگس عاشق: ماه! اولش فکر میکردم یه چیز تو وجودت هست که بهم میگه:" ماه دروغگوی بزرگیه" حالا فهمیدم٬ اون چیز٬ تو وجود خودمه: که فکر میکنه همه دروغ میگن (مقصرش توئی "ب.ن"...آخه چرا؟!... دیگه نمیتونم به یه "حضور مونث" اعتماد داشته باشم... من به عشق بدبینم. بدبینم لعنتییییییییی... روحمو کشتی! دیه شو بده! دیه ی روحمو بده...دیه شو بده... لعنتی..

پ. ن:خرمگس خرفت: میدونی چرا دنیای وب و نوشتن رو دوست دارم؟... وقتی مینویسم: "... کرده است..." هرگز نخواهی فهمید٬ من٬ "کرده" را با کسره ی "ک" میخوانم و تو با فتحه ی "ک".......... یه خرمگس میشناسم با لهجه ی کرمونی٬ ویز ویز میکنه....به علت یبوست بدخیم مغزی٬ تا یه مدت آپ "بروز" نمیشم... اذیتم نکن ماه! خواهش میکنم... 

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

خرمگس خرفت عاشق: میدان انقلاب. ایستاده بودیم... میگفتیم:" آزادی؟ آقا! آزادی؟...آزادی؟..." تاکسی ایستاد. سوار شدیم. باید میرساندمش میدان آزادی. تا برود خانه. بوسید. خندید. گفتم: " غول جراغ جادوت رو بهم میدی؟... میخوام بهش بگم آزادی و برجش رو بذاره شونزده هزار کیلومتر اون ور تر " گفت: " غیر ممکنه...نچ" رسیدیم. رفت. گفتم: " آقا! انقلاب؟..." تاکسی ایستاد. سوار شدم. غول جراغ جادویش را جا گذاشته بود.( غول لعنتی! میدون انقلاب را فرستاده بود٬ شونزده هزار کیلومتر اون ور تر...گریه کردم...)

خرمگس خرفت عاشق: قلبش درد میکند. قلبش بیمار بود. قلبم سالم بود.بود.بود.بود... قلبم را هدیه اش دادم. قلبش را هدیه ام داد. درد میکند. آهای! قلبم درد میکند. قلبم؟ قلبم! توی سینه اش درد میکند.... ( آلزایمر داشتم. فراموشی داشتم...دچار آلزایمر بودم. دچار فراموشی بودم. بودم. بودم.... به خودم قول دادم عاشق نشوم. قسم خوردم عاشق نشوم...فراموش کردم...شدم.... این روزها٬ خرمگس خرفت عاشق٬ فراموش کرده است آلزایمرش را٬ فراموشی اش را...عاشق ماه شدم...به همین سادگی...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

کفشدوزک: بعضیهامون سیاه بدنیا میایم٬ بزرگ که میشیم٬ یواش یواش سر  و کله ی دونه های قرمز پیدا میشه...بعضیهامون قرمز بدنیا میایم٬ با یه ذره سیاهی که سال به سال بیشتر میشه...شما آدما چی؟ قرمز بدنیا میاید. قرمز خالص. قرمز سیر. بدون یه ذره سیاهی.... مردنتون چه رنگیه مسخره ها؟... سیاههههههههههه... تا اطلاع ثانوی از همتون متنفرم...

جیر جیرک: ای معشوقه ی زیبا روی! در عطر چشمانت غوطه خوردم. معطر شدم به جلوه ی جمالت... نمیدونم٬ چرا هر کی بهم میرسه٬ میگه: " اه...اه... بوی گه میدی! بوی فاضلاب میدی! بوی لجن میدی! اه...اه... خودتو بشور.... بیشعور!

مورچه ی بالدار: ترجیح میدم تو رسته ی پرنده ها باشم تا حشرات. حالم از این بی هویتی بهم میخوره. چقدر بدم مياد وقتی با پشه ها اشتباهم میگیرن. ..بال داشتن٬ واسه یه مورچه٬ تعالی نیست. حربه ی طبیعته واسه از خود بیگانگی... شما از اون بالا آدما رو مورچه میبینین و من بدبخت٬ مورچه ها رو آدم... بدترین توهین واسه یه مورچه اینه که بهش بگی:آدم..آدم!... سیگار خدمتتونه؟...

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

زنبور زرد: ملکه٬ پیکی به جانب مرغ زیبای رنگارنگ فرستاد:" به استناد این مصراع " گویند که لحظه ایست روییدن عشق " عاشقتان شده ام. چاره ی وصال چیست؟ " مرغ زیبا در جواب اینگونه گفت: " شرطش اینست: زنبورهای قلمرو ات را به آشیانه ی من گسیل دار " مرغ زیبا با خویش گفت : " احمق! نمیداند عاشق یک مرغ زنبورخوار شده است.هه هه هه...همه شان را بی هیچ زحمتی نوش جان میکنم " چند روز بعد: آقای سوسک٬ زنبورهای گوشتخوار را دید٬ که تکه های بدن مرغ زنبور خوار را به کندویشان میبردند. ملکه ی زیبا پوزخند میزد و با طمانینه٬ یکی از سلولهای خاکستری مرغ زیبا را گاز میزد و می اندیشید: " بی هیچ زحمتی٬ قلمروی مرغ احمق را تصرف کردیم...اه! چقدر مزه ی خاکستر سیگار میدهد..."  آقای سوسک٬ آخرین جرعه ی ویسکی اش را سر کشید و گفت: " زندگی بوی گه میده! یکی بغلم کنه... لطفا! "

پ.ن :نوشته ات را نمیخوانند و مینویسند: " وبلاگ قشنگی داری...به وبلاگ من هم سر بزنید"... لطفا فحش ناموس بگذارید و اینگونه نظر نگذارید...لطفا نظر نگذارید و اینگونه نظر نگذارید....چرا زود به زود٬ بروز (آپ) میکنم؟ این وبلاگ w.c مغز من است... مغزمن!...هر آنچه را که در طول روز میبلعد٬ با فرغ بال تخلیه میکند...متاسفانه مغز من! اسهال است...(گلاب به روتون)

+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |

سوسک طلایی: خودمون رو میفروشیم. با عیار بیست تنمون٬ به حشرات "حس مالکیت" میدیم. زنبورهای طلایی هم خودفروشی میکنن. نه برای پول. واسه اینکه تو اوج لذت جنسی٬ طرفشون رو نیش بزنن. دیشب مست مست بودم. با یه سوسک بد بو... رفتیم کارخونه ی "پیف پاف"...ازش عکس گرفتن و زدن روی قوطیهای سوسک کش... بردنش آزمایشگاه٬ که فرمول جدیدشون رو امتحان کنن...دو تا بشکه روش خالی کردن. فقط یه خورده مسموم شد. امشب باهاش قرار دارم. قراره بریم کافه و توی یه فنجون کاپوچینو٬ شنا کنیم. لطفا داخل فنجان را نگاه نکنید...ما لختیم...
+ نوشته شده در ساعت توسط خرمگس خرفت |